اگر عز و جاهست وگر ذل و قيد * من از حقشناسم ، نه از عمرو زيد
ز علت مدار - اى خردمند - بيم * چو داروى تلخت فرستد حكيم
1940 بخور هرچه آيد ز دست حبيب * نه بيمار داناترست از طبيب
حكايت
يكى را چو من دل بدست كسى * گرو بود و ميبرد خوارى بسى
پس از هوشمندى و فرزانگى * بدف بر زدندش بديوانگى
ز دشمن جفا بردى از بهر دوست * كه ترياك اكبر بود زهر دوست
قفا خوردى از دست ياران خويش * چو مسمار پيشانى آورده پيش
1945 خيالش چنان بر سر آشوب كرد * كه بام دماغش لگدكوب كرد
نبودش ز تشنيع ياران خبر * كه غرقه ندارد ز باران خبر
كرا پاى خاطر برآمد به سنگ * نينديشد از شيشهء نام و ننگ
شبى ديو خود را پرىچهره ساخت * در آغوش آن مرد و بر وى بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود * ز ياران كس آگه ز رازش « 1 » نبود
1950 بآبى فرو رفت نزديك بام * برو بسته سرما درى از رخام
نصيحتگرى لومش « 2 » آغاز كرد * كه خود را بكشتى درين آب سرد
ز برناى منصف برآمد خروش * كه اى يار چند از ملامت ؟ « 3 » خموش
مرا پنج روز اين پسر دل فريفت * ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت
نپرسيد بارى بخلق خوشم * ببين تا چه بارش بجان ميكشم
1955 پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد * به قدرت درو جان پاك آفريد
عجب دارى ار بار امرش « 4 » برم * كه دايم باحسان و فضلش درم
* * *
اگر مرد عشقى كم خويش گير * و گرنه ره عافيت پيش گير
مترس از محبت كه خاكت كند * كه باقى شوى گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست * مگر حال بر وى بگردد نخست
هامش
( 1 ) . آگاه رازش .
( 2 ) . ذمش .
( 3 ) . كه زنهار ازين گفت يارا .
( 4 ) . حكمش .