تو بر « 1 » روى دريا قدم چون زنى * چو مردان ، كه بر خشكتر دامنى
* * *
1900 ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست * بر عارفان « 2 » جز خدا هيچ نيست
توان گفتن اين با حقايقشناس « 3 » * ولى خرده گيرند اهل قياس
كه پس « 4 » آسمان و زمين چيستند « 5 » * بنى آدم و دام و دد كيستند ؟ « 6 »
پسنديده پرسيدى اى هوشمند * بگويم گر آيد جوابت پسند
كه « 7 » هامون و دريا و كوه و فلك * پرى و آدميزاد و ديو و ملك
1905 همه هرچه هستند از آن كمترند * كه با هستيش نام هستى برند
عظيمست پيش تو دريا بموج * بلندست خورشيد تابان باوج
ولى اهل صورت كجا پى « 8 » برند * كه ارباب معنى بملكى درند
كه گر آفتابست يك ذره نيست * وگر هفت درياست يك قطره نيست
چو سلطان عزت علم بركشد * جهان سر بجيب عدم در كشد
حكايت
1910 رئيس دهى با پسر در رهى * گذشتند بر قلب شاهنشهى
پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر * قباهاى اطلس ، كمرهاى زر
يلان كماندار نخجيرزن * غلامان تركشكش تيرزن
يكى در برش پرنيانى قباه * يكى بر سرش خسروانى كلاه
پسر كانهمه شوكت و پايه ديد * پدر را بغايت فرومايه ديد
1915 كه حالش بگرديد و رنگش بريخت * ز هيبت به بيغولهاى در گريخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهى * بسردارى از سر بزرگان مهى
چه بودت كه ببريدى از جان اميد ؟ * بلرزيدى از باد هيبت چو بيد
بلى ، گفت سالار و فرماندهم * ولى عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند * كه در بارگاه ملك بودهاند
هامش
( 1 ) . در .
( 2 ) . عاشقان .
( 3 ) . توان گفت آن با حقيقتشناس .
( 4 ) . پس اين .
( 5 ) . كيستند .
( 6 ) . چيستند .
( 7 ) . نه .
( 8 ) . ره .