1920 تو اى بى خبر همچنان در دهى * كه بر خويشتن منصبى مينهى
نگفتند حرفى زبانآوران * كه سعدى نگويد مثالى بر آن
* * *
مگر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد بشب كرمكى چون چراغ
يكى گفتش اى كرمك شبفروز * چه بودت كه بيرون « 1 » نيايى بروز ؟
ببين كاتشى كرمك خاكزاد * جواب از سر روشنايى چه داد
1925 كه من روز و شب جز بصحرا نيم * ولى پيش خورشيد پيدا نيم
حكايت « 2 »
ثنا گفت بر سعد زنگى كسى * كه بر تربتش باد رحمت بسى
درم داد و تشريف و بنواختش * به مقدار خود منزلت « 3 » ساختش
چو اللّه و بس ديد بر نقش زر * بشوريد و بركند خلعت ز بر
ز سوزش چنان شعله در جان گرفت * كه برجست و راه بيابان گرفت
1930 يكى گفتش از همنشينان دشت * چه ديدى كه حالت دگرگونه گشت
تو اول زمين بوسه دادى بجاى « 4 » * نبايستى آخر زدن پشت پاى
بخنديد « 5 » كاول ز بيم و اميد * همى لرزه بر تن فتادم چو بيد
به آخر ز تمكين اللّه و بس * نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس
حكايت
بشهرى در از شام غوغا فتاد * گرفتند پيرى مباركنهاد
1935 هنوز آن حديثم به گوش اندرست * چو قيدش نهادند بر پاى و دست
كه گفت ار نه سلطان اشارت كند * كه را زهره باشد كه غارت كند ؟
ببايد چنين دشمنى دوست داشت * كه ميدانمش دوست بر من گماشت
هامش
( 1 ) . پيدا .
( 2 ) . اين حكايت در بعضى از نسخهها نيست .
( 3 ) . به قدر هنر پايگه .
( 4 ) . سه جاى .
( 5 ) . بپيچيد .