يكى در نشابور دانى چه گفت * چو فرزندش از فرض خفتن بخفت ؟
توقع مدار اى پسر گر كسى * كه بىسعى هرگز بجايى « 1 » رسى
1825 سميلان چو بر مىنگيرد قدم * وجوديست بىمنفعت چون عدم
طمع دار سود و بترس از زيان * كه بىبهره باشند فارغ زيان
حكايت
شكايت كند نوعروسى جوان * به پيرى ز داماد نامهربان
كه مپسند چندين كه با اين پسر * بتلخى رود روزگارم بسر
كسانى كه با ما درين منزلند * نبينم كه چون من پريشاندلند
1830 زن و مرد باهم چنان دوستند * كه گويى دو مغز و يكى پوستند
نديدم در اين مدت از شوى من * كه بارى « 2 » بخنديد در روى من
شنيد اين سخن پير فرخندهفال « 3 » * سخندان بود مرد ديرينه سال « 4 »
يكى پاسخش داد شيرين و « 5 » خوش * كه گر خوبرويست بارش « 6 » بكش
دريغست روى از كسى تافتن * كه ديگر نشايد چنو يافتن
چرا سركشى ز آنكه گر سر كشد * به حرف وجودت قلم در كشد « 7 »
يكم روز بر بندهاى دل بسوخت * كه ميگفت و فرماندهش ميفروخت
ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو ديگر « 8 » نيفتد كسى « 9 »
حكايت
طبيبى پريچهره در مرو بود * كه در باغ دل قامتش سرو بود
1840 نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر
هامش
( 1 ) . به منزل .
( 2 ) . يكره .
( 3 ) . حال .
( 4 ) . در بعضى از نسخههاى قديم اين بيت نيست .
( 5 ) . جوابى چه پيرانهاش گفت .
( 6 ) . نازش .
( 7 ) . در يكى از نسخ قديم اين بيت نيز هست :رضا ده بفرمان حق بندهوار * كه چون او نبينى خداوندگار( 8 ) . هرگز .
( 9 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت هم هست .ترا بنده از من به افتد هزار * مرا چون تو نبود خداوندگار