حكايت كند دردمندى غريب * كه خوش بود چندى سرم با طبيب
نمىخواستم تندرستى خويش * كه ديگر نيايد طبيبم بپيش
بسا عقل زورآور چيردست * كه سوداى عشقش كند زيردست
چو سودا خرد را بماليد گوش * نيارد دگر سر برآورد هوش
حكايت
1845 يكى پنجهء آهنين راست كرد * كه با شير زورآورى خواست كرد
چو شيرش بسر پنجه در خود كشيد * دگر زور در پنجهء خود نديد
يكى گفتش آخر چه خسبى چو زن ؟ * بسر پنجهء آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت * نشايد بدين پنجه با شير گفت « * »
چو بر عقل دانا شود عشق چير * همان پنجهء آهنينست و شير
1850 تو در پنجهء شير مرد اوژنى * چه سودت كند پنجهء آهنى ؟
چو عشق آمد از عقل ديگر مگوى * كه در دست چوگان اسيرست گوى
حكايت
ميان دو عمزاده وصلت فتاد * دو خورشيد سيماى مهترنژاد
يكى را بغايت خوش افتاده بود * دگر نافر و « 1 » سركش افتاده بود
يكى خلق و لطف پريوار داشت * يكى روى در روى ديوار داشت
1855 يكى خويشتن را بياراستى * دگر مرگ خويش از خدا خواستى
پسر را نشاندند پيران ده * كه مهرت برو نيست مهرش بده
بخنديد و گفتا به صد گوسفند * تغابن نباشد رهايى ز بند
به ناخن پريچهره مىكند پوست * كه هرگز بدين كى شكيبم ز دوست ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) . نادر و .
( 2 ) . در بعضى از نسخهها اين دو بيت نيز هست :كند ترك مهر و وفا و وصول * مرا ز آنچه گر رد كند ور قبول
بتا همچنين زندگانى كنم * جفا بينم و مهربانى كنم( * ) در مصراع دوم بعضى « گفت » را « كفت » و از « كوفتن » مىدانند ( پانويس از فروغى )