ص 97 .
از آن گفت : أنا أفصح العرب :
اين گفت پيامبر ماست محمد مصطفى ( ص ) ، صفوت آدميان ، خاتم پيغمبران ، كه فرمود : « من روشنگوىترين تازيانم » . « . . . پس چون پيغامبر ما عليه السلام از مادر آمد ، دوشنبه بود - كه گفتيم - ديگر روز عبد المطّلب او را محمد نام كرد . و پدرش مرده بود از چهار ماه باز . و عبد الله بمرد . و پيغامبر هنوز به شكم مادر بود . و عبد المطّلب مهر پسرى بر وى افگند . و مهتران مكّه را رسم اين بود كه فرزندان خرد را به دايگان دادند به پروردن بيرون از مكّه . . . و اندر آن كوههاى باديه و حجاز دو روزه راه از مكّه ، مردمانى بودند از بنى سعد بن بكر بن هوازن به باديهء مكّه اندر ؛ و مردمانى بودند درويش . و هر سالى به مكّه آمدندى بهارگاه ، و كودكان شيرخواره به پروردن ببردندى ، و شير دادندى تا بزرگ شدى . پس پيش پدر و مادر آوردندى تا بدان هوا و زمين ايشان بزرگ شدندى ، و تن درست برآمدندى ، و زبان ايشان به تازى فصيحتر شدى . و اين بنى سعد فصيحترين عرب بودندى . و پيغمبر عليه السلام ايدون گفته است : انا افصح العرب . . . » - « تاريخ بلعمى » ، صفحههاى : 1059 ، 1060 .
شوريدهء مصيبتزدهء نيشابور ، فريد الدين عطّار را گفتارى است كه بدينسان روى در حديث مصطفى دارد ( ص ) :
گر پيمبر مىنخواندى شعر راست * پادشا جولاهه گر نبود ، رواست
چون جهودان ساحرش مىخواندند * بتپرستان شاعرش مىخواندند
حق تعالى گفت اين سر ظاهر است * كو به حق نه ساحر و نه شاعر است
بود او هم در عرب هم در عجم * افصح الفصحاء فى كلّ الامم
( « مصيبتنامه » ، ص 48 ) و باز تلميحى شيرين و تمكين بدين حديث دارد ملّاى رومى ، در دفتر اول از « مثنوى » خويش ، بدينسان :
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف * جسم پاكان همچو جان افتاد صاف
گفتشان ، و فعلشان ، و ذكرشان * جمله جان مطلق آمد بىنشان
آن نمك كز وى محمد املح است * زان حديث با نمك او افصح است
اين نمك باقى است از ميراث او * با تواند آن وارثان او ، بجو
نيز ر . ك : « الاستغاثة » ، ج 1 ، ص 46 . « احياء العلوم » ، ج 2 ، ص 367 . « الفائق فى