و اين خبر معروف است ، ميان جمله امّت محمّد ( ص ) كه او گفت : ستفترق أمّتى على ثلاث و سبعين فرقة ، كلّهم فى النّار إلّا فرقة واحدة . . . ياران گفتند : آن كدام است كه ناجى است ؟ گفت : آنكه بر آن باشد كه من و ياران من بر آنايم . چون يك قوم را ناجى گفت ، و ديگر را هالك گفت ؟ و اين هفتاد و سه فرقت همه از قرآن و اخبار حجّت مىآرند كه : ناجى منام ، و اين هفتاد و دو همه مبتدع و كافراند ! و هيچكس انصاف يكديگر بنمىدهيم ، و هركه انصاف در دل نكند ، انصاف نياود ! چون در دل كردى كه انصاف دهى انصاف ياوى .
و اصل مسلمانى انصاف دادن برادر مسلمان است ؛ چنانكه مهتر ( ص ) مىگويد : « مسلمان آن بود كه هرچه خود را بپسندد همه مسلمانان را بپسندد ، و هرچه خود را نپسندد هيچ مسلمانى را نپسندد . » اين سخن از سبب يك سخن است ؛ امّا اصلى بزرگ است در جمله كارها . قومى خود همه صلابت مسلمانى آن مىدانند كه يكديگر را مبتدع و كافر مىخوانند ، و دشنام مىدهند ، و فحش مىگويند ، و در آزار يكديگر مىكوشند ، و هيچ باك نمىدارند ، و اين نه سنّت رسول است ، و نه سيرت صحابه است ، و نه فرمان خداى است ، و نه در عقل است ، و نه در علم است ، و نه در معاملهء مردان است .
و چندان خواجه امامان بدين سخن صلابت كنند ، و شاگردان را و خاص و عامان خويش را بر اين راست كردهاند كه اين فحش و دشنام از صلابت دين است ! اينجا انصاف خويش از خصم خويش مىبخواهم : چون آن يكى از صلابت دين باشد ، چرا بايد تا آن ديگر خصم نه آن صلابت باشد . چون تو در حق او برخوانى كه : « لا غيبة للمبتدع » ، او « 1 » نيز در حق تو برخواند هم اين خبر . چرا تو مرد صلابت باشى ، و من مرد بىادب و فاحش باشم ؟ ! انصاف برادر خويش بده ! چون ترا مىشايد كه او را مبتدع خوانى ، چرا نشايد كه او نيز ترا مبتدع خواند ؟
مكنيد ! اى مسلمانان ! كه در اين و مانند اين هيچ فايده نيست ؛ الّا آزار برادر مسلمان .
به نزديك شما آن صلابت دين است ؟ بارى از حدّ درمگذر ! كه چندان سفاهت بكنى ، كه دين در سر آن كنى ، و حدّ بر تو لازم آيد ، و ظالم باشى ! قوله تعالى :
وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ .
هر امر و نهى كه حق سبحانه و تعالى كرده است كه آن نه بر همه مردمان فريضه است ، بر آن كسى فريضه است كه استطاعت آن كار دارد . و هر امر و نهى كه هست هريكى را حدّى
هامش
( 1 ) - نسخهها : چون او .