خواهى گفت . چون چنين كند نه از گفتار و نه از كردار هيچ بر وى تاوان نباشد . ديگر حكيم آن باشد كه : در هرچه نگرد و بيند و شنود - به جز از آنكه مردمان ديگر ببينند و شنوند - آن چيزهاى ديگر هم در آن چيز بيند و بداند و بشنود .
و هرچه هست « 1 » از : گفتار ، و كردار ، و از صنع بديع او ، چه در آسمان و چه در زمين ؛ و چه در دشت و چه در صحرا ، و چه در برّ و چه در بحر ، آن هريكى را ظاهرى و باطنى است ، و همه مردمان ظاهر آن مىبينند ، امّا عيب و هنر ، و نفع و ضرّ آن نه ببينند ؛ و حكيم آن باشد كه :
همچنانكه ظاهر چيزها بيند ، باطن همچنان بيند ، و چنانكه نفع آن بيند ، ضرّ آن همچنين بيند « 2 » ، و از آن چيز چيزهاى ديگر يابد به باطن « 3 » ؛ و اگر اين نباشد آن حكمت به دست وى باد باشد .
مردمان اهل روزگار قومى را « حكيم » گويند چون : اطبّا را ، و شعرا را ، و منجّمان را ، و فالگويان را ، و كسانى را كه مانند اين باشند ؛ و اين از آن گويند كه هريكى شبهتى « 3 » دارد با « حكمت » . طبيبى كه استاد باشد چون در بيمار نگرد ، بداند كه او را چه درد است ، و داروى وى چيست . و در داروها نگرد بداند كه اين داروى چه درد است ، و چه را شايد ، و كدام را سود دارد .
بسيار مردمان ديگر هم اين بيمار را مىبينند ، و هم آن درد را مىشنوند و مىدانند ؛ امّا سود و زيان آن ندانند كه در چيست . چون اطبّا سود و زيان ، و نفع و ضرّ آن بدانند ، ايشان را اسم حكيمى دهند .
همچنين همه مردمان و زيركان و عقلا سخن مىگويند ، و نيكو مىگويند ، و زبانزدهء همه ابلهان و نادانان باشد . مرد شاعر در آن نگرد ، در باطن آن چيزى بيند ؛ سخن ركيك زبانزدهء هركسى را راست كند ، و به نظم بيرون آرد ، كه همه عقلا و زيركان در آن سخن نگرند و بپسندند ، و همه را خوش آيد كه او را « حكيم » نام كنند .
آن منجّم ، و فالگوى ، و آنچه بدين ماند همه مثل اين باشد ؛ و اگرچه در اصل اين قوم « حكيم » نيستند ، امّا كارى ( كه ) مىكنند ، و سخنى ( كه ) مىگويند ، همه بازان « حكيم » شبهتى دارد ، همه را اسم حكيمى دهند .
امّا آن مرد پرعلّت پاى بر سر آن داروها مىنهد و نمىداند كه شفاى او در آن است ؛ امّا
هامش
( 1 ) - د : از هست .
( 2 - 3 ) ) - ج ، د : و از آن چيز چيزهاى ديگر بيند به باطن . ت : و از آن چيزها يابد به باطن .
( 3 ) - د ، ت : شهرتى - به قرينه چند عبارت بعدتر ( همين صفحه ) به صورت : « شبهتى » تصحيح شد .