تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
كه از ازل بار برنهادند « 1 » ، توشه‌بار ايشان نياز و محبّت است . و هركه آن روز كه تعبيهء بار ازل مىبستند - و ايشان را برگ آمدن نبود - لا بد فرمان خواست و قضا آن بود كه مىبايست آمد . محبّت ايشان بر هرچه بود غالب بود : نه قضا ديدند و نه مقضى ؛ در جمال محبّت قاضى ، سوز دل ، و داغ جگر ، و حسرت رفتن « 2 » از چنان حضرت آن سوز محبّت و داغ مهجورى بر دل‌هاى ايشان نهاد ، و ايشان مهجوروار ، و متحيّر ، و دل پرداغ و خسته‌جگر از آن بيامدند نه بر مراد خويش . هرجا كه رسيدند ( نه ) تماشاگاه ايشان بود . در هر منزلى كه فرود آمدند نه منزل ايشان بود . و در هر وطن كه بودند نه وطن ايشان بود . با هركه نشستند نه هم‌نشين ايشان بود . با هركه گفتند نه همراز ايشان بود . از هركه ستدند نه معطى ايشان بود . به هركه رفتند نه هم‌مقصد ايشان بود . با دلى پردرد ، و سرى پرگرد ، و رخان زرد ، و از همه مخلوقات فرد . نه زبان ياد كرد ، نه اركان كار كرد ، نه از نعيم دنيا لذّت ، نه از فكرت عقبى راحت ؛ متحيّران تحيّر حضرت عزّت . گوش بر آن تا مگر روزى آن صبح سعادت ، و آفتاب سبقت سر از برج ازل بر زند ، و از آن شعاع نور فقر ديگرباره آن داغ را مرهمى آيد - جز بدان هيچ تسلّى نباشد . نماز كنند و نه نماز كن باشند . حج كنند و نه حاجى باشند . غزو كنند و نه غازى باشند . روزه بدارند و نه صائم باشند ؛ هر خيراتى كه مردمان كنند ايشان بهتر كنند ، و لكن از آن همه غسل كردن واجب دانند . وجود خود را در دار دنيا تاوان دانند ، تا به كار ديگر چه رسد . اين كارها ( كه ) در ميان خلق است ، همه كارهاى بىكاران است ، و كار بىخبران است ؛ آنچه كار آن قوم است ، آن كار ديگر است . مردمان را از كار ايشان برخى ديوانگى آيد ، و برخى زنديقى آيد ، و برخى اباحت‌گرى آيد ! نيكوتر آن باشد كه بر احمقى و كاهلى فرود آرند ، و گويند : از كار مىگريزند . امّا بينادلان مردان او را برخى باز « 3 » شناسند كه داغ او دارند : همچنان‌كه بر مردم بسيارى ريش‌ها و جراحت‌ها افتد ، برخى را از آن هيچ اثر مىنماند ، امّا اثر داغ بماند ، و هركه بيند بازشناسد ، خاصّه كسى كه سلطانى باشد ؛ سلطانيان داغ سلطان بهتر شناسند ! محققان در اين سخن بيتى بگويند :
قولى به سر زبان خود بربستى * صد خانه پر از بتان يكى نشكستى گفتى كه : به گفتن شهادت رستم ! * فردات كند خمار كامشب مستى
اين مستى قوم كه از اين مسكره است زمانى بيش برندارد ؛ امّا مستى دنيا ، و حبّ شهوات ،
هامش
( 1 ) - د ، ت : نهاده‌اند . ( 2 ) - ج : رفتند . ( 3 ) - د ، ج : ندارد .
كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 113 | احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي (ژنده پيل)