كه هست همه از نتيجه شناخت ( و معرفت ) و هدايت و اعزاز محمّد است ( ص ) ، و آن درياهايى كه گفته آمد از پيش ، جمله علوم و عقول بشريّت در آن سرگردان شوند ، كه هيچكس بىعلم و معرفت و هدايت از آن درياها بيرون نتوانند آمد ، و نه نيز در آن توانند رفت .
مردى بايد كه در اين ميدان جولان تواند كرد كه راه آشنا داند « 1 » ، و از بيرون آمدن ميان :
« كاف » ، و « نون » ، بىخبر نباشد ، و از نداى :
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟
خبر دارد ، و محبّت و نياز « كاف » ، و « نون » ، با وى باشد و در نداى
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟
سوخته گشته باشد ، و حريق آن ندا شده باشد ، و به هر منزلى كه مىآمده است رنگ و بوى او آنجا باشد ، و از آمدن خود بىخبر نباشد ؛ آنگاه او را در اين سخن و در اين روش نظر باشد . دل سوختهاى بايد تا راه تواند برد ، و با سر پى تواند شد كه از كجا آمده است .
همچنانكه چند هزار آدمى عالم و عاقل و فيلسوف و زيركان جهان در لشكر ذو القرنين بودند كه او به تاريكى مىرفت ؛ منادى كردند كه : بايد هيچكس پير در اين تاريكى در نيايد ! جوانان را گويند تا درآيند . در لشكر پيرمردى بود بسيار جهانديده و تجربهها افتاده . پسر خود را گفت : اين منادى كه مىآيد نه از سر دانش است ! صندوقى بساز ! و مرا در آن صندوق نشان ! و با خود ببر ! كه من چيزها دانم كه شما ندانيد . پسر فرمان پدر فرا برد ، و همچنان كرد . و او را در آن صندوق بنشاند و با خود ببرد . چون آن روز كه به تاريكى مى در رفتند ، پدر گفت :
به تاريكى رسيديم ؟ پسر گفت : رسيديم . گفت : ماده خرى و ماديانى بيار كه بچهدار بود ، و كرّهء او در پيش وى بكش ، و در پيش وى در « 2 » خاك كن ؛ چنان كن كه او در تو و كرّه مىنگرد . پس چنانكه بفرمود بكرد ، و ذو القرنين بازان همه سپاه و خردمندان رفتند . چون در تاريكى شدند « 3 » آن وقت كه باز خواستند گشت منادى كردند كه : هيچكس هست كه راه از تاريكى بيرون برد ؟
هيچكس ندانست كه كجاست ، و از كدام جانب مىبايد رفت ! بسيار تدبير كردند ؛ هيچكس تدبير ندانست كرد .
اين پيرمرد كه در صندوق بود پسر را گفت : آواز ده ! كه من راه از اين تاريكى بيرون برم ، و هم ازآنجاكه درآمديم باز آنجا برم . ذو القرنين سخت شاد گشت از آن پسر . پدر مر پسر را گفت : آن ماده خر بيار ! و فراگذار ، و هيچ مگوى بازو كه سوخته آن كرّه است ، و هيچ تصرّف مكن در وى كه دلسوخته است ، و داغ دل او ما را هم بدان سر پى برد كه آمدهايم .
هامش
( 1 ) - نسخهها : دارد .
( 2 - 3 ) - اين قسمت از نسخهء « د » افتاده است ؛ از نسخههاى : ت ، ج ، به متن نقل شد .