اين كوى چه مىكنى ؟
گفت : زيرا كه نخست يكبار ليلى را اينجا ديدهام .
شعر
و ما حبّ الدّيار شغفن قلبى * و لكن حبّ من سكن الدّيار
نور فقر هم خوى مجنون دارد : همواره اين فقير دلريش را بازان سر كوى نيستى مىبرد و در انتظار مىباشد ؛ نفسى در نيستى و نفسى در هستى ، تا بوك بار ديگر خواست ازلى درآيد ، و شعاع نور خويش بر سر كوى نيستى افكند .
چنانكه حكيمى گويد :
بيت :
ز هرآن جوى كه آب آمده باشد روزى * دارم اميد كه در روز دگر آب آيد
و همچنين بازان سر كوى نيستى بر اميد روزى مىباشد ، و روزگارى مىگذارد ، تا مگر اميد او به برآيد . چون نفس در هستى بود چنين بود كه گفته شد ؛ امّا چون نفس در نيستى بود خود كه را زهره آن باشد كه از آن سخن فرونهد و برگيرد ؟ آنجا نه جاى سخن باشد ، و نه جاى قيل و قال باشد ! و لكن تا كه را خواهد كه دهد ، و تا كه را دادهاند چنانكه در كتاب عزيز خويش مىگويد :
يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
.
اين « 1 » كار به كسب و حيلت ما نيست ؛ آن را دهد كه خواهد . نه به گفت ما و نه به كرد ما دهد ، بلكه به فضل و عنايت خويش دهد ، و آن را دهد كه داند بايد داد ؛ زيرا كه مىگويد :
يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
« 1 » . خداى تعالى به هر چيزى داناتر است و داند كه سزاى اين نور كيست ، و كدام دل است كه جاى آن است ؛ و جاى ديگر گفت :
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً . . .
تا آنجا كه مىگويد :
لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
.
و جاى ديگر مىگويد :
لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ
.
چون كار آنجا رسيد ، نگفت : « يقولون » ، و نگفت : « يعلمون » ؛ و نگفت : « يعبدون » ، و نگفت : « يعقلون » : و نگفت : « يكسبون » ! كار اينجا با فهم و تفكر حواله كرد . مهتر ( ص ) از آن گفت : كاد الفقر أن يكون كفرا . زيرا كه هركسى راه فرا اين سخن ندانند ، و آن را منكر شوند ، و از آن گفتوگوى فرا كردن گيرند ، و رقم كفر بر كشيدن گيرند ؛ و هركه را از اين
هامش
( 1 - 1 ) ) - كاتب نسخهء « د » اين قسمت بين دو آيه شريف را از قلم انداخته است ؛ از نسخههاى : « ت » ، « ج » به متن افزوده شد .