تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كنوز الحكمة ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
كفى خاك برگير ! چون جبرئيل بيامد ، زمين از وى زنهار خواست . جبرئيل نيز روى زمين را ديد چون فردوس نورانى ، بر زمين رحمت آمد بازگشت . همچنين ميكائيل و اسرافيل بيامدند ؛ آن‌گاه عزرائيل بيامد ، و آن كف خاك برداشت ، تا چهل گز از روى زمين برگرفت ، هرچه روى زمين بود كه نور عبادت فرشتگان داشت ، حق سبحانه و تعالى آن نور مصطفى را بدان خاك تعبيه كرد ، و آن نور محمّد با نور عبادت ملائكه فراهم رسيد : نور على نور گرديد . و هركجا كه آن نور صافى بازان خاك آميخته شد ، خاك را به رنگ خويش گردانيد . و باران رحمت و عنايت بازان بر هم آميخت ؛ از آن هرچه پاك‌تر و صافىتر بود طينت پيغمبران مرسل بود « 1 » ، و هرچه فروتر آن بود آن ديگر انبياء بود صلوات اللّه عليهم اجمعين « 1 » ، و هرچه بدان نزديك‌تر بود ، طينت ابدالان ، و صدّيقان ، و اولياى خداى عزّ و جلّ بود ؛ و ازآنجا بود كه رسول ( ص ) گفت : خلقت من أطيب الطّين و خلق محبّى من اسفلها ديگر هرچه بدان نزديك‌تر بود ، طينت علماء و عبّاد و مؤمنان مخلص بود ، و هرچه نور زيادت يافت مزد « 2 » زيادت آمد ، و هرچه نور كم يافت كم آمد . همچنين بر اين قياس مىدان ! و هركه از آن نور ذرّه‌اى نصيب يافته بود از ايمان بىبهره نماند ، و هرچه نه آن بود بار دوزخ آمد نعوذ باللّه . جمله خاصگان خداى عزّ و جلّ از آن نور صافى بودند ، كه با هيچ‌چيز نياميختند ، و با هيچ‌چيز پيوند نگرفتند . و آن نور هميشه در آن ميدان نياز مىگردد ، تا بوك روزى با وطن خويش رسد . « فقر » اين نور است ؛ و فقير كسى كه دل او بدين نورانى كرده‌اند ، و بدين نور او را عزيز كرده‌اند ، و اين آفتاب در سينهء او مىتابد ، و از سينهء او به معروف مىتابد ، و هيچ حجاب در ميان نبود الّا جان . هيچ نور اين نور را غلبه نتواند كرد ؛ زيرا كه اصل همه نورها اين نور است ، چنان‌كه گفته آمد . اوّل نورى كه از نيستى به هستى درآمد نور فقر بود ؛ همواره بازان سر كوى نيستى مىشود ، مسكن وى آنجا بود : پاره‌اى در نيستى ، و پاره‌اى در هستى . حدّى با نيستى و حدّى با هستى . قدمى در نيستى ( و ) قدمى در هستى . نيستى به حق هست شده ، و هستى از خود نيست شده « 3 » بدانچه مىبايد . نيستى نيازمند هستى بىنياز ؛ چنان كه در كتاب عزيز خود مىگويد :
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ .
مجنون همواره بر سر كوى ليلى نشسته بودى ؛ گفتند : يا مجنون ! همواره بر سر
هامش
( 1 - 1 ) ) - اين قسمت از نسخهء « د » افتاده است ؛ از نسخه‌هاى « ج » و « ت » به متن افزوده شد . ( 2 ) - ت : مرد . ( 3 ) - د : شده است .