روى تو از چيست ؟ گفت : ياد دارى كه فلان شب خداى - تعالى - را ياد كردى و بگريستى ؟ گفتم : دارم ، گفت : آب چشم تو در روى خويش ماليدم ، اين همه نور از آن است ، » كتانى مىگويد : « جنيد را به خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : آن همه عبادات و اشارات هيچ نبود ، باد ببرد و هيچ چيز حاصل نيامد ، مگر آن دو ركعت نماز كه به شب مىكردم ، » و زبيده را به خواب ديدند ، گفتند : « خداى با تو چه كرد ؟ » گفت :
« خداى بر من رحمت كرد بدين چهار كلمه كه مىگفتم : لا إله الّا اللّه افنى بها عمرى ، لا إله الّا اللّه ادخل بها قبرى ، لا إله الّا اللّه اخلو بها وحدى ، لا إله الّا اللّه القى بها ربّى » [ 1 ] بشر را به خواب ديدند ، گفتند : « خداى با تو چه كرد ؟ » گفت :
« رحمت كرد و مرا گفت : شرم نداشتى از من كه بدان صعبى از من مىترسيدى ، » و أبو سليمان را به خواب ديدند ، گفتند : « خداى با تو چه كرد ؟ » گفت : « رحمت كرد و هيچ چيز مرا از آن زيان نداشت كه اشارت اين قوم به من ، يعنى كه انگشتنماى بودم در ميان اهل دين . » و بو سعيد خرّاز مىگويد : « ابليس را به خواب ديدم ، عصايى بر گرفتم تا وى را بزنم ، بدان باك نداشت و نترسيد ، هاتفى آواز داد كه وى از اين نترسد ، وى از نورى ترسد كه در دل باشد ، » و مسوحى گويد : « ابليس را به خواب ديدم برهنه ، گفتم : شرم ندارى از مردمان ؟ گفت : اينان مردم نيند ، اگر مردم اندى چنان كه كودك با گوى بازى كند من با ايشان بازى نكنمى ، مردمان گروهى ديگرند كه مرا بيمار و نزار بكردند ، و اشارت به صوفيان كرد . »
هامش
[ 1 ] با « لا إله الّا اللّه » عمر خود را تمام كنم ، و با آن داخل گور شوم ، و با آن در تنهايى خلوت كنم ، و با آن پروردگار خود را ملاقات كنم .