تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
و عبّاس مىگويد : « ابو لهب را به خواب ديدم كه در آتش مىسوخت ، گفتم : چگونه‌اى ؟ گفت : هميشه در عذابم مگر شب دوشنبه ، كه رسول ( ص ) را شب دوشنبه بزادند ، و به وى مرا بشارت دادند ، از شادى وى بنده‌اى آزاد كردم ، به ثواب آن شب دوشنبه عذاب از من برگرفتند ، » و عمر بن عبد العزيز گويد : « رسول ( ص ) را به خواب ديدم با بو بكر و عمر نشسته ، چون من با ايشان بنشستم ناگهان على ( رض ) و معاويه را بياوردند و در خانه فرستادند و در ببستند ، در وقت على را ديدم كه بيرون آمد و گفت : قضى لي و ربّ الكعبة ، يعنى كه حق مرا نهادند ، پس به زودى معاويه بيرون آمد و گفت : غفر لي و ربّ الكعبة ، مرا نيز عفو كردند و بيامرزيدند . » و ابن عباس يك راه از خواب در آمد پيش از آنكه حسين را بكشتند و گفت : انّا للّه و انّا إليه راجعون ، گفتند : « چه افتاد ؟ » گفت : « حسين را بكشتند . » گفتند : « چه دانى ؟ » گفت : « رسول را ( ص ) ديدم با وى آبگينه‌اى پرخون ، و گفت : نبينى امّت من پس از من چه كردند و فرزند من حسين را بكشتند و اين خون وى است و اصحاب وى است ، به تظلّم پيش خداى - تعالى - مىبرم ، پس از بيست و چهار روز خبر آمد كه وى را بكشتند . » و صدّيق را به خواب ديدند و با وى گفتند : « تو هميشه اشارت به زبان مىكردى و مىگفتى كه اين ، كارها در پيش من نهاده است . » گفت : « آرى بدين لا إله إلا اللّه مىگفتم بهشت در پيش من نهاد . » و يوسف بن الحسين را به خواب ديدند و گفتند : « خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » گفت : « رحمت كرد . » گفتند : « به چه ؟ » گفت : « بدانكه هرگز جد با هزل نياميختم . » و منصور بن اسماعيل گويد : « عبد اللّه بزّاز را به خواب ديدم ، گفتم : خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ گفت : هر گناه كه بدان اقرار دادم بيامرزيد ، مگر يك گناه كه شرم داشتم اقرار دهم ، مرا در عرق بر پاى بداشت تا گوشت روى من همه بيفتاد ، گفتم : آن چه بود ؟ گفت : يك راه در غلامى