مىنگريستم ، نيكو آمد مرا ، شرم داشتم كه بدان اقرار دهم ، » ابو جعفر صيدلانى گويد : « رسول را ( ص ) به خواب ديدم كه گروهى درويشان ، يعنى صوفيان ، با وى نشسته ، دو فريشته از آسمان فرود آمدند ، يكى ابريقى در دست و يكى طشتى ، رسول ( ص ) دست بشست و درويشان بشستند ، پس پيش من نهادند تا بشويم ، يكى گفت : وى را آب مريز كه وى از ايشان نيست ، گفتم : يا رسول اللّه از تو روايت است كه گفتى : هر كه قومى را دوست دارد از ايشان باشد . و من اين قوم را دوست دارم ، رسول ( ص ) گفت : آب بريز كه وى از ايشان است ، » و مجمع را به خواب ديدند ، گفتند : « كار خود چون ديدى ؟ » گفت :
« خير دنيا و آخرت زاهدان ببردند . » زرارة بن أبي اوفى را به خواب ديدند . گفتند : « از اعمال چه فاضلتر يافتى ؟ » گفت : « رضا به حكم خداوند و امل كوتاه » .
و يزيد بن مذعور گويد : « اوزاعى را به خواب ديدم ، گفتم : مرا خبر ده از عملى كه بهتر است تا بدان تقرّب كنم ، گفت : هيچ درجه بلندتر از درجهء عالمان نديدم ، و از آن بهگذشتهتر درجهء اندوهگنان ، » و اين يزيد مردى پير بود ، پس از آن هميشه مىگريستى تا فرمان يافت چشم تاريك شده .
ابن عيينه مىگويد : « برادر را به خواب ديدم ، گفتم : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : هر گناه كه از آن استغفار كرده بودم بيامرزيد و هر چه استغفار نكرده بودم نيامرزيد ، » زبيده را به خواب ديدند ، گفتند : « خداى با تو چه كرد ؟ » گفت :
« رحمت كرد . » گفتند : « بدان مالها كه در راه مكّه نفقه كردى ؟ » گفت :
« نه ، كه مزد آن با خداوند آن شد ، و مرا به نيّت من بيامرزيد . » سفيان ثورى را به خواب ديدند ، گفتند : « خداى با تو چه كرد ؟ » گفت : « يك قدم بر صراط نهادم و ديگر در بهشت نهادم . » و احمد بن الحوارى گويد : « زنم را به خواب ديدم كه به جمال وى هرگز نديده بودم و روى وى از روشنايى مىتافت ، گفتم : اين روشنايى در
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 634
مساهمون: الغزالي
ص٦٣٤