نكير ، گويند : « چه گويى در پيغامبر ؟ » اگر مؤمن بود گويد : « بندهء خدا بود و رسول وى بود و گواهى دهم كه خداى يكى است و محمّد رسول وى است . » پس هفتاد ارش [ 1 ] در هفتاد ارش گور بر وى فراخ كنند و روشن و پرنور ، و گويند : « بخسب . » گويد : « بگذار تا نزديك قوم خويش شوم و با ايشان بگويم . » گويند : بخسب چنان كه عروسان خسبند ، خفتنى كه هيچ چيز تو را بيدار نكند مگر آنكه دوست دارى . و اگر منافق بود گويد : « ندانم ، مىشنيدم از مردمان كه چيزى مىگفتند و من نيز مىگفتم . » پس زمين را گويند : « فراهم آى . » بر وى فراهم آيد تا همه پهلوهاى وى با يكديگر رسند ، و همچنان در عذاب بود تا به قيامت . و رسول ( ص ) عمر را گفت : « يا عمر چگونه مىبينى خويشتن را كه بميرى و كسان تو تو را گورى بكنند چهار گز در گزى و به دستى ، و آنگاه تو را بشويند و كفن بر كنند و در آن گور نهند و خاك بر آن فرا كنند و باز گردند ، رفيقان گور بيايند - منكر و نكير - آواز ايشان چون رعد ، چشمهاى ايشان چون برق ، مويها در زمين مىكشند و به دندانها خاك گور مىشورند [ 2 ] و تو را فراگيرند و فرا جنبانند ؟ گفت : « يا رسول اللّه عقل با من باشد ؟ » گفت : « باشد . » گفت : « پس باك ندارم و ايشان را كفايت كنم . » و در خبر است كه « دو جانور را با كافر مسلّط بكنند در گور ، هر دو كور و كر ، و در دست هر يكى عمودى از آهن ، سروى چون دلوى كه اشتر را بدان آب دهند ، مىزنند . وى را تا به قيامت ، نه چشم دارند كه وى را ببينند تا رحمت كنند ، و نه گوش دارند كه آواز وى بشنوند . » و عايشه ( رض ) مىگويد كه « رسول ( ص ) گفت : گور را فشاردنى است كه مرده را بيفشارد ، و اگر هيچ كس از آن برستى سعد بن معاذ برستى ، » و انس ( رض ) مىگويد :
« زينب دختر رسول ( ص ) فرمان يافت ، وى را در گور نهادند و روى رسول ( ص ) عظيم زرد شد ، چون بيرون آمد رنگ وى باز به جاى شد ، گفتيم : يا
هامش
[ 1 ] ارش ، ذراع ( از آرنج تا سر انگشت ) .
[ 2 ] شوريدن ، كندن ، زير و رو كردن .