ندارم كه خداوند خويش را بينم ، گفت : اكنون بدان حال كه تو خواهى جان بر گيرم ، گفت : صبر كن تا طهارت كنم و در نماز ايستم ، در سجود جان من برگير ، و چنان كرد . » و وهب بن منبّه گفت : « در زمينى پادشاهى بود كه از وى بزرگتر كس نبود ، ملكالموت جان وى بستد ، چون به آسمان رسيد فريشتگان گفتند : يا ملكالموت هرگز بر هيچ كس تو را رحمت آمد كه جان وى بستدى ؟ گفت : زنى در بيابانى آبستن بود و بار بنهاد ، پسرى بود ، مرا فرمودند كه جان مادر برگير ، جان مادر آن طفل بستدم و آن طفل در بيابان ضايع بگذاشتم ، مرا بر آن طفل و بر مادرش رحمت آمد كه بدان تنهايى و ضعيفى ضايع ماند . فريشتگان ملكالموت را گفتند كه اين پادشاه بدين بزرگوارى ديدى كه اكنون جان وى بستدى كه در روى زمين كس چون وى نبود ، گفت : ديدم ، گفتند : اين آن كودك بود كه در آن بيابان ضايع گذاشته بودى ، گفت : سبحان اللّطيف لما يشاء .
و در اثر است كه شب نيمهء شعبان صحيفه به دست ملكالموت دهند ، هر كه را در اين سال جان بربايد گرفت نام وى در آن صحيفه نوشته بود : يكى عمارت مىكند و يكى عروسى مىكند و يكى خصومت مىكند و نامهاى ايشان در آنجا نبشته .
و اعمش گويد كه « ملكالموت در نزديك سليمان ( ع ) شد ، تيز در يكى نگريست از نديمان وى ، چون بيرون شد آن نديم گفت : اين كه بود كه آنچنان در من مىنگريست ؟ گفت : ملكالموت ، گفت : مگر [ 1 ] جان من بخواهد ستد ، باد را بفرماى تا مرا به زمين هندوستان برد ، تا چون بازآيد مرا نبيند . بفرمود به باد تا چنان كرد ، پس ملكالموت در حال باز آمد ، سليمان ( ع ) وى را گفت : در آن نديم من نيز نگريستى چه سبب بود ؟ گفت : مرا فرموده بودند كه اين ساعت به هندوستان جان وى برگيرم و [ 2 ] وى اينجا بود ، گفتم
هامش
[ 1 ] مگر ، شايد .
[ 2 ] و حال آنكه .