از هوش بشد ، چون با عقل آمد ملكالموت با صورت خويش شده بود ، گفت : يا ملكالموت اگر عاصى بيش از صورت تو نخواهد ديد بسنده است ، » و بدان كه مطيعان از اين هول رسته باشند ، كه وى را بر نيكوتر صورتى ببينند ، چنان كه اگر هيچ كس هيچ راحت نخواهد ديد مگر جمال و صورت وى كفايت بود .
سليمان بن داود ( ع ) ملكالموت را گفت : « چرا ميان مردمان عدل نكنى ؟ يكى را مىبرى به زودى و يكى را مىگذارى بسيار . » گفت : « اين به دست من نيست ، بر نام هر يكى صحيفهاى به دست من دهند ، چنان كه مىفرمايند مىكنم . » وهب بن منبّه ( رض ) گويد كه « پادشاهى يك روز برخواست نشست [ 1 ] ، بفرمود تا جامهها مىآوردند ، يكى نيكوتر بود در پوشيد و چند اسب بياوردند همچنين ، تا يك اسب نيكوتر بود بر نشست و در موكبى عظيم بيرون آمد و از كبر به هيچ كس نمىنگريست ، ملكالموت بر صورت درويشى شوخگن جامه پيش وى آمد ، بر وى سلام كرد ، پادشاه جواب وى نداد ، لگام اسب وى بگرفت ، گفت : دست بدار مگر نمىدانى كه چه مىكنى ؟ گفت :
اى پادشاه مرا با تو حاجتى هست ، گفت : صبر كن تا فروآيم ، گفت : نه ، كه اكنون ، گفت : بگوى ، سر فرا گوش وى برد و گفت : منم ملكالموت ، آمدهام تا همين ساعت جانت بستانم ، پادشاه را رنگ از روى بشد و زبان از كار بشد و گفت : چندان بگذار كه با خانه روم و وداع كنم زن و فرزند را ، گفت : نه ، هم اكنون جان تو بر گيرم ، اين بگفت و جان وى بر گرفت ، و از اسب بيفتاد .
و از آنجا برفت ، مؤمنى را ديد ، گفت : با تو رازى دارم ، گفت : چيست ؟
گفت : منم ملكالموت ، گفت : مرحبا دير است و من در انتظار توام و هيچ كس عزيزتر از تو نزديك من نخواهد آمد ، هين جان برگير ، گفت : بنشين نخست حاجتى و كارى كه دارى بگزار ، گفت : من هيچ كار مهمتر از اين
هامش
[ 1 ] خواست بر نشيند ، بر نشستن ، سوار شدن .