است كه در پشم آويزد و ممكن نبود كه بهآسانى از وى بيرون آيد تا بكشيد و جمله رگها و اندام بگسلد . » و رسول ( ص ) در نزديك بيمارى شد در وقت نزع و گفت : « من دانم كه وى در چيست از رنج ، هيچ رگ نيست بر تن وى كه نه بر وى جداگانه دردى است . » و على ( رض ) مىگفت : « جنگ كنيد تا كشته شويد ، كه هزار ضربت شمشير بر من آسانتر از جان كندن . » و عيسى ( ع ) با گروهى از بنى اسرائيل به گورستانى بگذشت ، دعا كردند تا يكى را خداى - تعالى - زنده كرد ، برخاست و گفت : « يا مردمان چه خواستيد از من كه پنجاه سال است كه تا بمردهام هنوز تلخى جان كندن با من است . » و در اثر است كه « مؤمن را كه درجات در بهشت مانده باشد كه به عمل خويش بدان نرسيده باشد ، جان كندن بر وى دشخوار كنند تا بدان رسد ، و كافر كه نيكويى كرده باشد ، به عوض آن جان كندن بر وى آسان كنند تا هيچ حق نماند وى را . » در خبر است كه مرگ مفاجاة راحت مؤمن است و حسرت فاجر . » و در خبر است كه « چون موسى را ( ع ) وفات رسيد حق - تعالى - با وى گفت كه خويشتن را در مرگ چون يافتى ؟ گفت : چون مرغ زنده كه بريان كنند ، نه بتواند پريد و نه بميرد تا برهد . » و عمر از كعب احبار پرسيد كه « جان كندن چگونه است ؟ » گفت : « چنان كه شاخهاى پرخار در درون كسى كنند و هر خارى در رگى آويزد و مردى قوى آن خار مىكشد . »
داهيتهاى جان كندن
بدان كه بيرون از اين رنج ، سه داهيهء هول فراپيش است :
يكى آنكه صورت ملكالموت ببيند .
در خبر است كه « إبراهيم ( ع ) گفت ملكالموت را كه مىخواهم تا تو را در آن صورت كه جان گناهكاران فراستانى ببينم ، گفت : طاقت ندارى ، گفت : چاره نيست ، خويشتن را در آن صورت به وى نمود ، شخصى ديد سياه و گنده و مويها برخاسته و جامه سياه پوشيده و دود و آتش از بينى و دهان وى بيرون مىآمد ، إبراهيم ( ع ) بيفتاد و