و زن و فرزند و اسباب دنيا تقدير همىكند [ 1 ] كه بر جاى باشد و مرگ را كه مخالف مراد وى است فراموش مىكند . و اگر وقتى به خاطر وى در آيد تسويف كند ، گويد اى مرد روزگار در پيش است كار مرگ بتوان ساخت ، چون بزرگ شود گويد اى مرد صبر كن تا پير شوى ، چون پير شود گويد چندانكه اين عمارت بكنى و اين فرزند را جهاز سازى و اين پسر را زن دهى و دل از ايشان فارغ كنى ، و اين ضياع را آب بيرون آرى [ 2 ] تا دل از قوت فارغ شود آنگاه لذّت عبادت يا بى ، و اين دشمن كه به تو شماتت كرد وى را مالش دهى ، و همچنين تأخير مىكند تا فارغ شود ، و [ 3 ] از هر شغلى ده شغل ديگر تولّد مىكند و آن ابله نداند كه از دنيا هرگز فراغت نبود الا به ترك وى ، پس پندارد كه وقتى فارغ خواهد شد ، همچنين روز بروز تأخير مىكند ، تا ناگاه مرگ در آيد و حسرت بماند . و از اين است كه بيشتر فرياد اهل دوزخ از تسويف است . و اصل اين همه حبّ دنياست و غفلت از اينكه رسول ( ص ) گفت كه « هر چه خواهى دوست همىدار كه از تو باز خواهند ستد . »
امّا جهل
آن است كه بر جوانى اعتماد كند ، و اين قدر نداند كه تا پيرى بميرد هزار كودك و جوان بميرد ، و در شهر عدد پيران كمتر باشد ، از آنكه به پيرى نرسند الّا اندكى . و ديگر آنكه در تندرستى مرگ مفاجات [ 4 ] بعيد پندارد ، و اين مقدار نداند كه اگر مرگ مفاجات نادر است بيمارى مفاجات نادر نيست ، كه همه بيماريها مفاجات باشد ، و چون بيمارى آمد مرگ آمد ، بلكه تب پيشرو مرگ است و مرگ بيمار نادر نيست .
پس هميشه تقدير مرگ مىبايد كرد در پيش خويش ، امّا چون آفتاب كه به زودى اندر آن خواهد افتاد ، نه چون سايه كه در پيش مىرود هميشه ، كه هرگز فرا وى نرسد .
هامش
[ 1 ] تقدير كردن ، فرض كردن .
[ 2 ] نسخه بدل : و اين ضياع و آب بيرون كنى .
[ 3 ] و حال آنكه .
[ 4 ] مرگ مفاجات ، مرگ ناگهانى .