از زندگانى ، مرگ بر من آسان كن تا به ديدار تو بياسايم . » و وراى اين درجه ، درجهء ديگر است بزرگتر از اين ، كه مرگ را نه كاره باشد ، و نه طالب ، نه تعجيل آن خواهد و نه تأخير ، بلكه آن دوستتر دارد كه خداوند حكم كرده است و تصرّف و بايست [ 1 ] وى در باقى شده باشد [ 2 ] و به مقام رضا و تسليم رسيده باشد . و اين آن وقت بود كه مرگ با ياد وى آيد . و در بيشتر احوال از مرگ نينديشد ، كه چون در اين جهان در مشاهده باشد و ذكر وى بر دل غالب بود ، مرگ و زندگانى نزديك وى هر دو يكى باشد ، كه در همه احوال مستغرق خواهد بود به ذكر دوستى حق - تعالى .
علاج اثر كردن ذكر مرگ در دل
بدان كه مرگ كارى عظيم است و خطرى بزرگ است ، و خلق از آن غافلاند ، و اگر ياد كنند نيز در دل ايشان بس اثرى نكند ، كه دل به مشغلهء دنيا چنان مستغرق باشد كه چيزى ديگر در جاى نمانده باشد ، و از اين بود كه در تسبيح و ذكر حق - تعالى - نيز لذّت نيابند . پس علاج آن بود كه خلوتى طلب كند و يك ساعت دل تدبير اين كار را فارغ كند ، چنان كه كسى كه باديه بخواهد گذاشت تدبير آن را دل از همه چيزها فارغ كند ، و فرا خويشتن بگويد كه مرگ نزديك رسيد ، و باشد كه امروز بود . و اگر تو را گويند در بالانى [ 3 ] شو تاريك كه ندانى كه در آن بالان چاهى است يا سنگى در راه است ، يا هيچ خلل نيست ، صعب بترسى و زهره از تو بشود ، آخر پوشيدگى كار تو پس از مرگ و خطر تو در گور كمتر از اين نيست ، غفلت از اين به چه دليرى است ؟
و علاج بهترين آن بود كه در اقران خويش نگرد كه مردهاند ، و آن صورت ايشان ياد آورد كه در دنيا هر يكى در منصب و كار خويش چگونه بودند ، و شادى ايشان به دنيا به چه مبلغ بود ، و غفلت ايشان از مرگ چگونه بود ، پس ناگاه و ناساخته اشخاص مرگ بيامد و ايشان را بربود ، و اكنون در
هامش
[ 1 ] بايست ، ضرورت ، نياز .
[ 2 ] در باقى شدن ، ترك شدن .
[ 3 ] بالان ، دهليز .