تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
رسول ( ص ) به قومى بگذشت كه آواز خندهء ايشان بلند شده بود ، گفت : « اين مجلس خويش آميخته بكنيد به ياد كردن آنچه تيره بكند همه لذّتها را . » گفتند : « آن چيست ؟ » گفت : « مرگ . » و انس ( رض ) مىگويد رسول ( ص ) گفت : « بسيار كن ياد كردن مرگ كه آن تو را در دنيا زاهد گرداند و گناه تو را كفّارت كند . » و گفت ( ص ) : كفى بالموت واعظا ، مرگ بسنده است كه خلق را پند دهد . و صحابه ( رض ) بر كسى ثناى بسيار گفتند ، رسول گفت : « حديث مرگ بر دل وى چون بود ؟ » گفتند : « نشنيده‌ايم سخن مرگ از وى . » گفت : « پس نه آن‌چنان است كه شما پنداريد . » و ابن عمر ( رض ) مىگويد : « من با ده كس به نزديك رسول ( ص ) شديم ، يكى از انصار گفت : زيركترين و كريم‌ترين مردمان كيست ؟ گفت : آنكه از مرگ ياد بيشتر كند و در ساختن زاد آن جهان بشكول [ 1 ] باشد ، ايشان‌اند زيركان كه شرف دنيا و كرامت آخرت ببردند ، » إبراهيم تيمى گويد : « دو چيز است كه راحت دنيا از من ببرد : يكى ياد كرد مرگ ، و ديگر خوف ايستادن پيش خداى - تعالى » و عمر عبد العزيز هر شب فقها را گرد كردى و حديث مرگ و قيامت مذاكره كردندى ، تا چندان بگريستند كه چون كسانى كه جنازه‌اى در پيش ايشان بود . و سخن حسن بصرى كه بنشستى [ 2 ] همه از مرگ بودى و از دوزخ و از آخرت و بس . زنى گله كرد با عايشه ( رض ) از سخت‌دلى خويش ، گفت : « ياد مرگ بسيار كن تا تنگدل بشوى . » چنان كرد قساوت از وى بشد ، باز آمد و شكر كرد . و ربيع خيثم در سراى خويش گورى كنده بود ، هر روز چند بار در آنجا خفتى تا ياد مرگ بر دل خود تازه كند و گفتى : « اگر يك ساعت مرگ را فراموش كنم دلم سياه شود . » و عمر عبد العزيز يكى را گفت : « ياد مرگ بسيار كن ، كه اگر در محنت باشى آن سلوت [ 3 ] دل تو بود ، و اگر در نعمت باشى بر تو منغّص
هامش
[ 1 ] بشكول ، چابك ، هشيار ، حريص در كارها . [ 2 ] بنشستى ، مجلس كردى . [ 3 ] سلوت ، شادمانى ، تسلّى .