كند . « و أبو سليمان دارانى مىگويد : « ام هارون را گفتم : مرگ را دوست دارى ؟ گفت : نه ، گفتم : چرا ؟ گفت : اگر در آدميى عاصى شوم ديدار وى نخواهم ، ديدار ملك - تعالى - چون خواهم با معصيت بسيار ؟ »
فصل بدان كه ياد كردن مرگ بر سه وجه است :
يكى ياد كردن غافل ،
كه وى به دنيا مشغول بود ، ياد كند و آن را كاره باشد ، از بيم آنكه از شهوات دنيا بازماند ، پس مرگ را بنكوهد و گويد اين بدكارى است كه فرا پيش است و دريغا كه اين دنيا بدين خوشى مىببايد گذاشت . و اين ذكر وى را بدين وجه از خداى - تعالى - دور تر مىكند .
و ليكن اگر هيچ گونه [ 1 ] دنيا بر وى منغّص شود و دل وى از دنيا نفور شود از فايده خالى نبود .
دوم ياد كردن تايب ،
كه براى آن كند تا خوف بر وى غالبتر شود و در توبه ثابتتر شود و در تدارك گذشته مولعتر باشد ، و ثواب اين بزرگ بود . و تايب مرگ را كاره نبود ليكن تعجيل مرگ را كاره باشد ، از بيم آنكه ناساخته ببايد رفت . و كراهيت بدين وجه زيان ندارد .
سوم ياد كردن عارف ،
كه از آن بود كه وعدهء ديدار پس از مرگ است ، و وعدهگاه دوست فراموش نشود ، و هميشه چشم بر آن دارد ، بلكه در آرزوى آن باشد . چنان كه حذيفه در وقت مرگ گفت : حبيب جاء على فاقة ، دوست آمد به وقت حاجت . و گفت : « بار خدايا اگر دانى كه درويشى دوستتر دارم از توانگرى و بيمارى دوستتر دارم از تندرستى و مرگ دوستتر دارم
هامش
[ 1 ] هيچ گونه ، به گونهاى .