چه هر چه آشكار مىشود از جمال حضرت الهيّت همه انوار بود ، و ايشان را طلب تمامى آن مىباشد ، و لكن بارگاه آن ندارند . كه كس خداى - تعالى - را بكمال جز خداى نشناسد ، چون بكمال نتواند شناخت هم بكمال نتواند ديد ، لكن مشتاقان را راه گشاده بود تا بر دوام آن كشف و آن ديدار مىفزايد . و حقيقت لذّت بىنهايت در بهشت اين بود . و اگر نه اين بودى همانا كه آگاهى لذّت بشدى ، كه هر چه دايم شد و دل با آن خو فراز كرد ، از لذّت آن آگاهى نيابد ، تا آنگاه كه چيزى تازه به وى مىرسد . پس نعيم اهل بهشت هر لحظتى تازه مىشود ، چنان كه در حاضر گذشته را مختصر مىبيند ، كه هر روز زيادت بود . و از اين اصل نيز معنى انس بشناختى ، كه انس اضافت حالت دل است با آنچه حاضر است ، تا التفات نكند بدانچه مانده است ، و چون التفات كند حالت شوق بود . پس محبّان حق - تعالى - در اين جهان و در آن جهان ميان انس و شوق مىگردند . و در اخبار داود است ( ع ) كه خداى - تعالى - گفت : « يا داود اهل زمين را خبر ده از من كه من دوست آنم كه مرا دوست دارد ، و همنشين آنم كه با من به خلوت بنشيند ، و مونس آنم كه با ياد من انس گيرد ، و رفيق آنم كه رفيق من است ، و برگزينندهء آنم كه مرا برگزيند ، و فرمانبردار آنم كه مرا فرمان برد ، و هيچ بنده مرا دوست نداشت كه نه من آن از دل وى بدانستم ، كه نه وى را دوست گرفتم و بر ديگران مقدم داشتم ، هر كه مرا جويد به حق بيابد ، و هر كه ديگرى را جويد مرا نيابد ، يا اهل زمين پاى نداريد در اين كارها كه بدان فريفته شدهايد ! و روى به صحبت و مجالست و مؤانست من آريد و به من انس گيريد تا من با شما انس گيرم ، كه من طينت دوستان خويش از طينت إبراهيم ( ع ) آفريدم ، دوست من ، و موسى همراز من و محمد ( ص ) بر گزيدهء من ، و من دل مشتاقان خود را از نور خود آفريدم و به جلال خود بپروردم . » و به بعضى انبيا وحى آمد كه « مرا بندگاناند كه مرا دوست دارند و من ايشان را دوست دارم ، و ايشان آرزومند مناند و من آرزومند ايشانم ، و مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم ، نظر ايشان به من است و نظر من به ايشان است ، اگر تو نيز راه ايشان گيرى تو را دوست
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 605
مساهمون: الغزالي
ص٦٠٥