تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
گفت : خداى - تعالى - مىگويد : طالَ شَوقُ الأَبْرارِ الى لِقائى وَ انّىَ الى لِقائِهِمْ لأشَدُّ شَوقاً ، دراز شد آرزوى نيك‌مردان به من و من به ايشان آرزومندترم از ايشان به من . پس بايد كه معنى شوق بشناسى ، كه محبّت بىشوق نبود . و لكن هر كه را اصلا ندانند [ 1 ] به وى شوق نبود ، و اگر دانند و حاضر بود و مىبينند هم شوق نبود . پس شوق به چيزى بود كه از وجهى حاضر بود و از وجهى غايب ، چون معشوق كه در خيال حاضر بود و از چشم غايب ، و معنى شوق تقاضا و طلب آن بود كه در چشم حاضر آيد تا ادراك تمام شود . پس از اين بشناسى كه شوق به خداى - تعالى - در دنيا ممكن نگردد كه برسد [ 2 ] ، كه او در معرفت حاضر است ، و لكن از مشاهده غايب است . و مشاهده كمال معرفت است ، چنان كه ديدار كمال خيال است . و اين شوق جز به مرگ برنخيزد امّا نوعى ديگر از شوق بماند كه در آخرت نيز برنخيزد . كه نقصان ادراك در اين جهان از دو وجه است : يكى آنكه معرفت ادراكى است مانند ديدار از پس پردهء تاريك ، يا ديدار به وقت اسفار [ 3 ] ، پيش از آنكه آفتاب برآيد . و اين در آخرت روشن شود ، و اين شوق منقطع شود . ديگر آنكه كسى معشوقى دارد كه روى او ديده بود لكن موى و اندامهاى او نديده باشد و داند كه آن همه نيكوست ، در شوق ديدار آن باشد . همچنين جمال حضرت الهيّت را نهايت نيست ، و اگر كسى بسيار بداند ، آنكه مانده بود زيادت بود ، چه معلومات وى را نهايت نيست ، و تا همه بنداند جمال حضرت الهيّت همه در نيافته بود . و اين آدمى را نه در اين جهان و نه در آن جهان ممكن نبود ، كه هرگز علم آدمى بىنهايت نشود . پس هر چند كه در آخرت ديدار مىافزايند لذّت مىافزايند ، و آن بىنهايت بود . چون نظر دل بدان بود كه حاضر است ، حال همه فرح و شادى بود بدان ، و آن را انس گويند . و چون نظر دل بدان بود كه مانده است ، حالت دل طلب و تقاضا بود ، و آن را شوق گويند . و اين انس و اين شوق را آخر نيست ، نه در اين جهان و نه در آن جهان . و هميشه در آخرت مىگويند :
رَبَّنا اتْمِمْ لَنا نُورَنا
[ 4 ] .
هامش
[ 1 ] دانستن ، شناختن . [ 2 ] به رسيدن ، تمام شدن . [ 3 ] اسفار ، سپيدى صبح . [ 4 ] ( قرآن ، 66 - 8 ) ، پروردگارا تمام كن اين روشنايى ما .