نيابد و هر چه آنجا باشد همه ضدّ طبع وى شده باشد . پس همه سبب رنج و شقاوت وى بود .
پس آخرت عالم ارواح است ، و عالم جمال حضرت الهيّت است ، و نيكبخت كسى است كه اينجا طبع خويش را با آن مناسبت داده باشد تا آن موافق طبع او بود ، و همه رياضتها و عبادتها و معرفتها براى اين مناسبت است ، و محبّت خود عين اين مناسبت است ، و
قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكيَّها
[ 1 ] اين بود ، و همه معصيتها و شهوتها و دوستيهاى دنيا ضدّ اين مناسبت است ،
و قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها
[ 2 ] اين بود .
و اهل بصيرت در مشاهدت اين معانى از حدّت تقليد در گذشتهاند . و اين از صدق پيغمبرى بشناختهاند ، بلكه صدق پيغمبرى بىمعجزه به ضرورت بدين بشناختهاند ، چنان كه كسى طبّ داند ، چون سخن طبيب بشنود به ضرورت بشناسد كه طبيب است ، و چون سخن حكيم بازارنشين بشنود بداند كه جاهل است . پس نبى را از متنبّى [ 3 ] دروغزن به ضرورت بدينطريق بشناسد ، آنگاه آنچه به بصيرت خود نتواند دانست بيشتر آن است كه از نبى بشناسد . و اين علمى ضرورى [ 4 ] است ، نه چنان علم كه از آن حاصل آيد كه عصا ثعبان شود ، كه آن علم در خطر آن بود كه بدانكه گوساله بانگ كند باطل شود ، كه جدا كردن معجزه از سحر بدان آسانى نيست .
علامات محبّت
بدان كه محبّت گوهرى عزيز است ، و دعوى محبّت آسان است تا آدمى گمان برد كه از جملهء محبّان است ، و لكن محبّت را نشان و برهان است ، بايد كه آن نشان از خود طلب كند ، و آن هفت است :
اوّل آنكه مرگ را كاره نباشد
كه هيچ دوست ديدار دوست را كاره
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 91 - 9 ) ، پيروز آمد و رسته آن كس كه تن خويش باصلاح آورد و هنرى كرد .
[ 2 ] ( قرآن ، 91 - 10 ) ، و با پس مانده و نوميد آمد او كه تن خويش فرومايه كرد و گمنام .
[ 3 ] متنبّى ، مدّعى پيغمبرى .
[ 4 ] ضرورى ، بديهى ، مقابل نظرى .