تا در وى كاتب را مىبيند ، چنان كه در تصنيف مصنّف را مىبيند نه خط را .
و چون چنين باشد در هر چه نگرد خداى - تعالى - را بيند ، كه هيچ چيز نيست كه نه صنع وى است ، بلكه همه عالم تصنيف و صنع وى است . اگر خواهى كه در چيزى نگرى كه نه از وى است و نه به وى است نتوانى ، كه همه به زبان فصيح كه آن را زبان حال گويند گواهى مىدهند به كمال قدرت و جلال و عظمت وى ، و از اين روشنتر در عالم هيچ چيز نيست ، لكن عجز خلق از اين ضعف ايشان است .
پيدا كردن علاج محبّت
بدان كه چون محبّت بزرگترين مقامات است علاج وى بشناختن مهم است . و هر كه خواهد كه بر نيكويى عاشق شود تدبير اوّل آن بود كه روى از هر چيزى كه جز اوست بگرداند ، پس بر دوام بر وى نظاره مىكند ، و چون روى وى مىبيند و دست و پاى و موى پوشيده بود - و آن نيز نيكو بود - جهد آن كند تا آن نيز ببيند ، تا هر جمالى كه مىبيند ميل زيادت مىافتد ، چون بدين مواظبت كند لا بد در وى ميلى پديد آيد اندك يا بسيار . پس محبّت خداى - تعالى - نيز همچنين است . و شرط اوّل آن است كه روى از دنيا بگرداند و دل از دوستى آن پاك كند ، كه دوستى جز حق - تعالى - از دوستى وى شاغل كند ، و اين چون پاك كردن زمين بود از خار و گياه . و آنگاه طلب معرفت وى كند ، كه هر كه وى را دوست ندارد از آن بود كه وى را نشناسد ، اگر نه جمال و كمال بطبع محبوب است . تا كسى كه صدّيق را و فاروق را بشناسد نتواند كه دوست ندارد ، مناقب و محامد ايشان بطبع محبوب بود . و معرفت حاصل كردن چون تخم در زمين نهادن است ، آنگاه بر دوام بر ذكر و تفكّر در وى مشغول بودن ، و اين چون آب دادن بود ، كه هر كه ياد كسى بسيار كند لا بد وى را با وى انسى پيدا آيد .
و بدان كه هيچ مؤمن از اصل محبّت خالى نيست و لكن تفاوت از اين سه سبب است : يكى آنكه در دوستى و مشغولى به دنيا متفاوتاند ، و دوستى