نگريستى وى را كمال قدرت و علم و جلال و عظمت صانع وى ضرورى [ 1 ] حاصل شدى ، كه دلالت اين از دلالت خط بر كاتب ظاهرتر است . و لكن چون هر چه در وجود است ، از آسمان و زمين و حيوان و نبات و سنگ و كلوخ ، بلكه هر چه آفريده است و در وهم آيد و در خيال آيد ، همه يك صفت است كه گواهى مىدهند بر جمال و جلال صانع ، و از بسيارى دليل و روشنى پوشيده شده است ، كه اگر بعضى فعل او بودى و بعضى نبودى آنگاه ظاهر بودى ، چون همه يك صفت شد پوشيده شد . و مثل اين آنكه هيچ چيز روشنتر از آفتاب نيست كه همه چيزى به وى ظاهر شود ، لكن اگر آفتاب به شب فرونشدى و يا به سبب سايه محجوب نشدى هيچ كس ندانستى كه در روى زمين مثلا نورى است ، كه جز سپيدى و سبزى و رنگها نديدندى ، گفتندى بيش از اين نيست . پس اينكه بدانستند كه نور چيزى است بيرون الوان كه الوان بدان پيدا شود ، از آن بود كه به شب الوان پوشيده شد و در سايه پوشيدهتر بود از آنكه در آفتاب .
پس از ضد وى وى را بشناختند . همچنين اگر آفريدگار را غيبت و عدم ممكن بودى ، آسمان و زمين بر هم اوفتادى و ناچيز [ 2 ] شدى ، آنگاه وى را به ضرورت بشناختندى . لكن چون همه چيزها يك صفت است در شهادت [ 3 ] ، و اين شهادت بر دوام است و بس روشن است ، پس از روشنى [ 4 ] پوشيده شده است .
ديگر آنكه در كودكى اين در چشم قرار گرفته است ، در وقتى كه عقل آن نبوده است كه شهادت وى بشنود ، چون خوى فرا كرد و الفت گرفت پس از آن از شهادت آگاهى نيابد ، مگر حيوانى غريب بيند يا نباتى غريب ، آنگاه بىآگاهى وى سبحان الله از زبان وى بجهد ، كه شهادت آن آگاهى به دل وى دهد . پس هر كه را چشم ضعيف نيست هر چيزى را كه بيند از صنع وى بيند نه آن چيز ، و آسمان و زمين نبيند ، بلكه از آن روى بيند كه صنع وى است ، چنان كه كسى خطّى بيند نه از آن روى بيند كه حبر است و كاغذ ، كه اينچنين كسى بيند كه خط نداند ، بلكه از آن روى بيند كه خط منظوم است ،
هامش
[ 1 ] به ضرورت ، بىنياز به تأمّل و تفكّر .
[ 2 ] ناچيز ، معدوم .
[ 3 ] در گواهى بر صانع .
[ 4 ] به علت روشنى ، از بس روشنى .