مىبينم بايزيد را چه كنم ؟ » ابو تراب گفت : « يك راه بايزيد را بينى بهتر كه هفتاد بار خداى بايزيد را بينى . » مريد متحيّر گشت ، گفت : « چگونه ؟ » گفت : « اى بيچاره تو خداى را نزد خويش بينى به مقدار تو تو را ظاهر شود ، و با يزيد را نزد خداى - تعالى - بينى بر قدر وى بينى » مريد فهم كرد ، گفت :
« تا برويم . » گفت : « نزديك وى شديم ، در بيشه مىنشست ، بر بالايى شديم تا بيرون آمد ، پوستينى باشگونه [ 1 ] در پوشيده بود ، مريد به او نگريست ، يك نعره بزد و جان بداد . گفتم : يا با يزيد ، يك نظر و كشتنى ! ، گفت : نه ، مريد صادق بود ، و در وى سرّى بود كه آشكارا نمىشد به قوّت وى ، چون ما را بديد بهيكبار آشكارا شد ، وى ضعيف بود طاقت نداشت هلاك شد ، » و با يزيد گفت : « اگر خلّت [ 2 ] إبراهيم و مناجات موسى و روحانيّت عيسى به تو دهد از وى بازمگرد كه وراى آن كارها دارد . » و بايزيد را دوستى بود مزكّى [ 3 ] ، وى [ 4 ] را گفت : « سى سال است تا شب نماز مىكنم و روز به روزه باشم و از اين هر چه تو مىگويى مرا هيچ چيز پديد نمىآيد . » گفت : « اگر سيصد سال بكنى هم پديد نيايد . » گفت : چرا ؟
گفت : تو به خود محجوبى . گفت : علاج آن چيست ؟ گفت : بنتوانى كرد .
گفت : بگوى تا بكنم . گفت : نكنى . گفت : آخر بگوى . گفت : « اين ساعت برو و به نزديك حجّام رو و بگوى تا محاسن تو جمله بسترد و برهنه بباش و ازارى در ميان بند و تو برهاى پرگوز [ 5 ] در گردن آويز و در بازار منادى كن كه هر كودكى كه سيلى در گردن من زند گوزى وى را دهم ، و همچنين نزديك قاضى و مزكّيان شهر رو . » اين مرد گفت : « سبحان اللّه اين چيست كه مىگويى ؟ » با يزيد گفت : « شرك آوردى بدينكه گفتى سبحان الله ، كه اين از تعظيم خويش گفتى . » گفت : « چيزى ديگر بگو كه اين نتوانم . » گفت : « علاج اوّل تو اين است . » گفت : « اين نتوانم . » گفت : « من خود
هامش
[ 1 ] باشگونه ، واژگونه .
[ 2 ] خلّت ، دوستى .
[ 3 ] مزكّى ، آنكه شاهان عادل را تزكيه و آنها را به پاكى و پارسايى توصيف كند .
[ 4 ] بايزيد را .
[ 5 ] گوز ، حوز ، گردو .