« خداى - تعالى - دانست كه مرا در طعام و شراب رغبتى نيست مرا ديدار خويش كرامت كرده . » على بن الموفّق مىگويد كه « بهشت را به خواب ديدم و خلق بسيار طعام مىخوردند و فريشتگان از همه طيّبات طعام در دهان ايشان مىنهادند ، يكى را ديدم در پيش حظيرة القدس چشم از سر بر آمده مبهوت مىنگريست ، رضوان را گفتم : اين كيست ؟ گفت : معروف كرخى است كه عبادت وى نه از بيم دوزخ بود و نه به اميد بهشت ، وى را نظر مباح كرده است ، » و أبو سليمان دارانى مىگويد : « هر كه امروز به خويشتن مشغول است فردا همچنين بود ، و هر كه امروز به خداى خود مشغول است فردا همچنين بود . » و يحيى بن معاذ مىگويد : « يك شب با يزيد را ديدم از نماز خفتن [ 1 ] تا بامداد بر سر دو پاى نشسته ، پاشنه از جاى برگرفته و چشم از سر برآمده ، مبهوت ، به آخر سجودى بكرد و بسيار بايستاد و سر بر آورد و گفت : بار خدايا گروهى تو را طلب كردند ، ايشان را كرامات دادى تا بر آب رفتند و در هوا پريدند ، و من به تو پناهم از آن ، و قومى را گنجهاى زمين دادى ، و گروهى را آن دادى كه به يك شب مسافت دور بروند و خشنود شدند بدين و من به تو پناهم از اين همه . پس باز نگريست و مرا بديد ، گفت : يا يحيى اينجا تويى ؟
گفتم : آرى . گفت : از كى باز ؟ گفتم : از ديرى باز پس . گفتم : چيزى از اين احوال با من بگوى . گفت : آنكه تو را شايد بگويم : مرا در ملكوت اعلى و در ملكوت اسفل بگردانيدند ، ندا آمد كه بخواه از اين همه هر چه خواهى تا به تو دهم ، گفتم : از اين همه هيچ چيز نخواهم ، گفت : تو بندهء متى حقّا ، » و أبو تراب نخشبى را مريدى بود عظيم مستغرق در كار خويش ، يك بار أبو تراب وى را گفت : « اگر بايزيد را بينى روا بود . » گفت : « من مشغولم از بايزيد . » پس چند بار ديگر گفت ، مريد گفت : « من خداى بايزيد را
هامش
[ 1 ] نماز خفتن ، نماز عشا .