بدان كه كسى ترينه [ 1 ] را لوزينه نام كند و مىخورد لذّت لوزينه نيابد . اما آنكه حقيقت معرفت بچشد در آن چندان لذّت يابد كه اگر در اين جهان بهشت بعوض به او دهند معرفت از بهشت دوستتر دارد ، چنان كه عاقل لذّت سلطنت از لذّت فرج و شكم دوستتر دارد . امّا اگر چه لذّت معرفت عظيم است لكن با لذّت ديدار آخرت هيچ نزديكى ندارد ، و اين جز به مثالى روشن فهم نتوان كرد : عاشقى تقدير كن [ 2 ] كه در معشوق خود مىنگرد به وقت صبح ، كه هنوز روشن نشده باشد ، در وقتى كه عشق وى ضعيف بود و شهوت ناقص ، و در جامهء وى كژدم و زنبور بود ، و وى را مىگزند و باز آن [ 3 ] نيز دل وى به كارهاى ديگر مشغول بود ، و از هر چيزى مىهراسد ، شك نيست كه لذّت وى ضعيف بود ، پس اگر ناگاه آفتاب برآيد و بهغايت روشن شود و شهوت و عشق او بهغايت قوّت شود و مشغلهء كژدم و زنبور از وى دور شود و هراس از دل وى بر خيزد ، لذّتى عظيم يابد از ديدار معشوق كه با آنكه از پيش بود هيچ نزديكى ندارد . و حال عارف در دنيا چنين است ، و تاريكى مثال ضعف معرفت است در اين جهان كه گويى از پس پردهاى مىنگرد ، و ضعيفى عشق به سبب نقصان آدمى است كه تا در اين جهان بود ناقص بود و در عشق به كمال نرسد ، و كژدم و زنبور مثل شهوات دنيا و غم و اندوه و انواع رنج بود كه مىباشد ، كه اين همه مشوّش لذّت معرفت است ، و مشغله و هراس مثل انديشهء زندگانى و معيشت و به دست آوردن قوت و امثال اين است و به مرگ اين همه بر خيزد ، و شهوت و عشق ديدار تمام نشود الّا آن وقت كه غم و اندوه و مشغلهء دنيا منقطع شود و بدين سبب آن لذّت به غايت كمال برسد ، اگر چه بر قدر معرفت بيش نبود . چنان كه لذّتى كه گرسنه يابد از بوى طعام با لذّت خوردن مناسبت ندارد ، لذّت معرفت با ديدار همچنين باشد .
هامش
[ 1 ] ترينه ، خوراك فقيرانهاى كه از نان خشكه و سبزى و ادويه و سركه سازند .
[ 2 ] تقدير كردن ، فرض كردن .
[ 3 ] باز آن ، با آن .