نماز خوش است و او را دوست توان داشت . و كسى كه عقل بر او غالبتر بود و از صفات بهايم دور تر بود ، و نظاره به چشم باطن در جمال حضرت الهيّت و عجايب صنع وى و كمال و جلال ذات و صفات وى دوستتر دارد از نظاره به چشم ظاهر به صورتهاى نيكو و در سبزه و آب روان ، بلكه اين همه در چشم وى حقير گردد ، چون جمال حضرت الهيّت وى را مكشوف شود .
پيدا كردن اسباب دوستى
تا از آنجا معلوم شود كه مستحقّ دوستى جز حق - سبحانه - نيست .
سبب اوّل آن است كه آدمى خود را دوست دارد
و كمال خود را دوست دارد و بقاى خود را دوست دارد و هلاك خود دشمن دارد - اگر چه عدمى باشد بىالم و بىرنج . و چرا دوست ندارد ؟ چون علّت دوستى موافقت طبع است ، چه چيز بود وى را موافقتر و سازگارتر از هستى وى و دوام هستى وى و كمال صفات وى ؟ و چه مخالفتر و ناسازگارتر از نيستى وى و نيستى كمال وى و صفات وى ؟ پس بدين سبب پدر فرزند را دوست مىدارد كه بقاى او همچون بقاى خود داند ، چون از بقاى خود عاجز است ، آنچه به بقاى وى ماند [ 1 ] به وجهى ، آن را نيز دوست دارد و به حقيقت خود را دوست مىدارد ، و نيز مال را دوست دارد كه آن آلت وى باشد در بقاى وى و در بقاى صفات وى ، و اقارب را دوست دارد كه ايشان را پروبال خويش داند و خويشتن با ايشان كامل شناسد .
سبب دوم نيكوكارى است .
كه هر كه با وى نيكويى كرده باشد وى را دوست دارد بطبع . و از اين گفتهاند كه الانسان عبيد الاحسان [ 2 ] . و رسول ( ص ) گفت : « يا رب هيچ فاجر را بر من دست مده كه با من نيكويى كند ، كه
هامش
[ 1 ] ماند ، ماننده باشد .
[ 2 ] آدمى بندهء نيكوكارى است .