بازارى را به بازارى ، و عالم را به عالم ، و هر كسى را با جنس خويش ، و گاه بود كه پوشيده بود و در اصل فطرت و اسباب سماوى كه در وقت ولادت مستولى باشد مناسبتى افتاده باشد كه كس راه بدان نبرد ، چنان كه رسول ( ص ) از آن عبارت كرد و گفت : الارواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف ، گفت ارواح را با يكديگر آشنايى باشد و بيگانگى باشد چون در اصل آشنايى افتاده باشد با يكديگر انس گيرند و اين آشنايى عبارت از مناسبت است كه گفته آمد ، كه راه به تفصيل آن نتوان برد .
پيدا كردن حقيقت نيكويى كه چيست
بدان كه كسى كه به بهايم نزديك است و راه جز به احساس چشم نداند ، باشد كه گويد كه نيكويى هيچ معنى ندارد ، جز آنكه روى سرخ و سفيد و مناسبت اعضا بود ، و حاصل آن با شكل و لون آيد ، و هر چه شكل و لون ندارد ممكن نبود كه نيكو بود ، و اين خطاست . چه عقلا گويند كه اين خطّى نيكوست و آوازى نيكوست و جامهاى نيكوست و اسبى نيكوست و سرايى نيكوست و باغى نيكوست و شهرى نيكوست . پس معنى نيكويى در هر چيزى آن بود كه هر كمال كه به وى لايق بود حاضر بود و هيچ چيز در نبايد [ 1 ] . و كمال در هر چيزى نوعى ديگر بود ، و كمال خط تناسب حروف وى بود و ديگر معانى ، و شك نيست كه نگريستن در خط نيكو و سراى نيكو لذّتى است . پس نيكويى به صورت روى نيكو مخصوص نيست ، كه اين همه محسوس است به چشم ظاهر . و باشد كه كسى بدين اقرار دهد و ليكن گويد چيزى كه به چشم آن را نتوان ديد نيكو چون بود ؟ و اين نيز جهل است . كه ما مىگوييم فلان خلقى نيكو دارد و مروّتى نيكو دارد ، و گويند علم با ورع سخت نيكو بود ، و شجاعت با سخاوت نيكو بود ، و پرهيزگارى و قناعت و كوتاه طمعى از همه چيزها نيكوتر ، اين و امثال اين معروف است ، و اين همه به چشم ظاهر نتوان
هامش
[ 1 ] به هيچ چيز نياز نباشد .