تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
آنگاه دل من وى را دوست دارد . » يعنى كه اين طبع است كه بتكلّف بنگردد [ 1 ] . و به حقيقت اين نيز باز آن آيد [ 2 ] كه خود را دوست داشته باشد . كه احسان آن باشد كه كارى كند كه سبب بقاى وى باشد يا سبب كمال صفات وى باشد . و ليكن آدمى تندرستى دوست دارد نه به علّتى ، و طبيب را دوست دارد به علّت تندرستى و براى آن . همچنين خويشتن را دوست دارد نه به علّتى ، و كسى را كه با وى نيكويى كند دوست دارد براى نيكويى كردن .

سبب سوم آنكه نيكوكار را دوست دارد

اگر چه با او نيكويى نكرده باشد . كه اگر كسى بشنود كه در مغرب پادشاهى نيكوكار است ، عالم و عادل ، و همه خلق از وى به راحت‌اند ، طبع به او ميل گيرد ، اگر چه داند كه هرگز به مغرب نخواهد رسيد و احسان او نخواهد ديد .

سبب چهارم آنكه كسى را دوست دارد كه نيكو بود ،

نه براى چيزى كه از وى حاصل كند ، و لكن براى ذات وى و نيكويى وى ، كه جمال خود محبوب است بطبع در نفس خويش . و روا بود كه كسى صورت نيكو دوست دارد ، نه براى شهوت ، چنان كه سبزه و آب روان دوست دارد ، نه تا بخورد ، ليكن چشم را خود از جمال وى لذّت بود . و جمال و حسن محبوب است ، و اگر جمال حق - تعالى - معلوم شود درست شود كه وى را دوست توان داشت . و معنى جمال پس از اين گفته آيد كه چيست .

سبب پنجم در دوستى مناسبت است ميان دو طبع

كه كس بود كه طبع وى را با ديگرى مناسبت بود ، و وى را دوست دارد نه از نيكويى . و اين مناسبت گاه بود كه ظاهر بود ، چنان كه كودك را به كودك انس بود ، و
هامش
[ 1 ] گرديدن ، تغيير يافتن . [ 2 ] به آن بر مىگردد .