نفرستم . » دارو بخورد و بهتر شد ، چيزى در دل وى افتاد ، وحى آمد كه « خواستى كه حكمت من به توكّل خويش باطل كنى ؟ منفعتها در دارو كه نهاد جز من ؟ » يكى از انبيا شكايت كرد از ضعف خويش ، وحى آمد كه « گوشت خور و شير . » و قومى گله كردند از زشتى فرزندان به رسول روزگار ، وحى آمد كه « بگو تا زنان ايشان در حال آبستنى بهى [ 1 ] خورند . » بخوردند ، فرزندان نيكو شدند . بعد از آن در حال آبستنى بهى خوردندى [ 2 ] ، و در نفاس [ 3 ] رطب .
پس از اين جمله معلوم شد كه دارو سبب شفاست ، چنان كه نان و آب سبب سيرى است و همه به تدبير مسبّب الاسباب است . و در خبر است كه « موسى ( ع ) گفت : يا رب بيمارى از كيست و شفا از كيست ؟ گفت : هر دو از من است ، گفت : پس طبيب به چه كار مىآيد ؟ گفت : تا ايشان روزى من مىخورند و دل بندگان مرا خوش مىكنند ، » پس توكّل در اين نيز به علم و به حال است كه اعتماد بر آفريدگار دارو كند نه بر دارو ، كه بسيار كس دارو خورد و هلاك شد .
فصل
بدان كه داغ نيز عادت است گروهى را ، و ليكن كردن آن از توكّل بيفكند ، بلكه از آن خود نهى آمده است و از افسون نهى نيست . از بهر آنكه سوختن به آتش جراحتى با خطر است و از سرايت آن بيم بود ، نه چون فصد و حجامت ، و منفعت آن نيز چنان ظاهر نيست كه منفعت حجامت ، و چيزى ديگر به جاى آن بايستد . و عمران بن الحصين را علّتى پديد آمد ، گفتند داغ كن نكرد ، چون الحاح كردند بكرد ، بهتر شد ، پس گفت : « پيش از داغ نورى مىديدم و آوازى مىشنيدم و ملايكه بر من سلام مىكردند ، تا اين داغ كردهام آن همه از من در حجاب شدند ، پس توبه و استغفار كردم . » آنگاه
هامش
[ 1 ] بهى ، به .
[ 2 ] در « ترجمهء احياء » : و آن در ماه سوم و چهارم دادندى . ( منجيات ، ص 780 ) .
[ 3 ] نفاس ، ايام زچگى زن ، از آغاز زايمان تا آنگاه كه خونابهء رحم قطع شود .