بهشت آن نبود ، شاد شدم ، چون قصد آن كردم منادى آمد كه وى را باز گردانيد كه اين كسى را بود كه سبيل برانده بود ، گفتم : سبيل راندن كدام بود ؟
گفت : تو گفتى فلان چيز در سبيل خداى و آنگاه به سر نبردى ، اگر تمام مىكردى اين نيز تمام به تو دادندى . » و يكى در مكّه از خواب بيدار شد ، هميانى زر داشته بود ، نديد ، يكى از بزرگان عابدان آنجا بود او را متّهم كرد ، او را به خانه برد ، گفت : زر چند بود ؟ چندانكه وى گفت زر به او داد ، چون بيرون آمد خبر شنيد كه هميان او يكى از ياران او ببازى گرفته است ، باز گشت و زر نزديك او برد ، هر چند گفت قبول نكرد و گفت : « آن در نيّت خويش در سبيل خداى - تعالى - كردهام . » آخر فرمود تا جمله به درويشان دادند . و همچنين به مثل كسى نانى مىبرد كه به درويشى دهد ، درويش رفته بود ، سلف كراهيت داشتهاند با خانه آوردن و به خوردن ، بايد به درويش دگر دادن .
ادب پنجم آنكه بر دزد و ظالم دعاى بد نكند
كه بدين هم توكّل باطل شود و هم زهد ، كه هر كه بر گذشته تأسّف خورد زاهد نبود . و ربيع خيثم را اسبى ببردند كه به چندين هزار درم ارزيد ، گفت : « مىديدم كه مىبردند . » گفتند : « چرا گذاشتى ؟ » گفت : « آنچه من در آن بودم از آن دوستتر مىداشتم - در نماز بودم . » پس بر او دعاى بد كردند ، گفت : « مكنيد كه او را بحل كردم و به صدقه به دو دادهام . » يكى را گفتند : « ظالم خويش را دعاى بد كن . » گفت : « ظلم بر خويشتن كرده است ، نه بر من ، او را اين شر كفايت است ، زيادت نتوانم كرد بر او . » و در خبر است كه « بنده بر ظالم دعاى بد مىكند و بد مىگويد تا حقّ خويشتن به تمامى قصاص كند ، باشد كه ظالم را بر او چيزى بماند . »
ادب ششم آنكه اندوهگين شود براى دزد ، شفقت را بر وى ،
كه معصيتى بر وى رفت و در عذاب آن گرفتار شود ، و شكر كند كه او مظلوم است و ظالم