تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
باز شهر نشوى و در ميان مردمان ننشينى . چون باز شهر شد از هر جايى با چيزى آوردن ايستادند ، چيزى در دل زاهد اوفتاد ، وحى آمد به رسول روزگار كه وى را بگوى كه خواستى كه به زهد خويش حكمت من باطل كنى ، ندانستى كه روزى بندهء خويش از دست بندگان ديگر دهم دوست‌تر دارم كه از دست قدرت خويش ؟ و همچنين اگر كسى در شهر پنهان شود در خانه و در دربندد و توكّل كند ، اين حرام بود ، كه نشايد كه از راه اسباب قطعى به جملگى برخيزى . اما چون در نبندد و به توكّل بنشيند روا بود ، به شرط آنكه همه چشم وى بر در نبود تا كسى چيزى آرد ، و همه دل وى با مردمان نبود ، بلكه دل با خداى دارد و به عبادت مشغول باشد و به حقيقت شناسد كه چون از راه اسباب به جملگى برنخاست از روزى در نماند . اينجا اين درست آيد كه گفته‌اند : اگر بنده‌اى از روزى خويش بگريزد ، روزى وى را طلب كند ، و اگر از خداى - تعالى - سؤال كند تا وى را روزى بدهد ، گويد يا جاهل تو را بيافريدم و روزى ندهم ؟ . اين هرگز نبود . پس توكّل بدان بود كه از راه اسباب برنخيزد ، و آنگاه روزى از اسباب نبيند ، از مسبّب الاسباب بيند ، كه خلق همه روزى خداى مىخورند ، ليكن بعضى به مذلّت سؤال ، و بعضى به رنج و انتظار چون بازرگانان ، و بعضى به كوشش و سختى كشيدن چون پيشه‌وران ، و بعضى به عزّ و راحت چون صوفيان كه چشم بر حق دارند و آنچه با ايشان رسد از حق فرا ستانند و خلق را در ميان نبينند .

درجهء سوّم اسبابى كه نه قطعى باشد و نه در غالب [ 1 ] بدان حاجت بود ،

بلكه آن از جملهء حيله و استقصا شناسند . و نسبت وى با كسب همچون نسبت داغ و افسون و فال بود با بيمارى ، كه رسول ( ص ) متوكّلان را وصف بدان كرد كه افسون و داغ نكنند ، نه بدانكه كسب نكنند و از شهر بيرون شوند و به باديه شوند .
هامش
[ 1 ] در غالب ، غالبا .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 547 | الغزالي