تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦

درجهء دوّم اسبابى كه قطعى نبود

و ليكن در غالب [ 1 ] مقصود بى آن حاصل نيايد ، ليكن بنادر ممكن بود كه بىآن حاصل آيد ، چون بر گرفتن زاد در سفر . اين نيز دست به داشتن شرط توكّل نيست ، كه اين سنّت رسول ( ص ) و سيرت سلف است ، ليكن متوكّل بدان بود كه اعتماد دل وى بر زاد نبود ، كه باشد كه زاد ببرند ، بلكه بر آفريننده و نگاهدارنده اعتماد كند ، ليكن اگر بىزاد در بيابان شود روا بود ، و از كمال توكّل بود ، نه چون طعام ناخوردن كه آن از توكّل نيست . و ليكن اين كسى را روا بود كه در وى دو صفت باشد : يكى آنكه چندان قوّت كسب كرده باشد كه اگر يك هفته گرسنه بايد بودن تواند بود ، و ديگر آنكه به خوردن گياه زندگانى تواند كرد مدّتى ، چون چنين بود غالب آن بود كه باديه از آن خالى نبود تا آنگاه كه طعام از جايى كه نبيوسد [ 2 ] پديد آيد . إبراهيم خوّاص از متوكّلان بود و بدين صفت بودى كه بىزاد تنها در باديه شدى امّا سوزن و ناخن‌پيراى و حبل و دلو با وى بودى ، كه اين از اسباب قطعى است ، كه آب بىدلو و رسن از چاه بر نيايد و در بيابان دلو و رسن نباشد ، و چون جامه دريده شود چيزى ديگر به جاى سوزن كار نكند . پس توكّل در چنين اسباب به ترك آن نبود ، بلكه بدان بود كه اعتماد دل بر فضل خداى - تعالى - بود نه بر آن . پس اگر كسى در غارى نشيند كه راهگذر خلق نبود و آنجا گياه نبود و گويد توكّل مىكنم ، اين حرام بود و خويشتن را هلاك كرده باشد و سنّت خداى - تعالى - را ندانسته باشد ، كه همچون توكّل بود در خصومت ، كه سجل به نزديك وكيل نبرد و از عادت وى دانسته باشد كه بىسجل سخن نگويد . و يكى از زهّاد در روزگار گذشته از شهر بيرون شد و در غارى بنشست و توكّل كرد تا روزى به وى رسد ، يك هفته بر آمد و هيچ چيز پيدا نيامد ، ضعيف گشت و به هلاك نزديك شد ، وحى آمد به رسول آن روزگار كه بگوى وى را كه ملك - تعالى - مىگويد : به عزّت من كه روزى ندهم تا
هامش
[ 1 ] در غالب ، غالبا . [ 2 ] بيوسيدن ، انتظار داشتن . توقع داشتن .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 546 | الغزالي