كند ، و داند كه روزى وى مقدّر است و به وقت خويش به وى رسد ، و كارهاى وى چنان كه در خور فضل و كرم و بزرگى و خداوندى وى است ساخته گردد . و باشد كه اين يقين بود بدين صفات ، و ليكن بددلى در طبع باشد كه هراسان بود . كه نه هر چه آدمى از وى بيقين داند طبع آن يقين را طاعت دارد ، بلكه باشد . كه طاعت وى همىدارد كه بيقين مىداند كه خطاست . چنان كه اگر حلوا كه مىخورد ، كسى به نجاست تشبيه كند ، چنان شود كه نتواند خورد ، اگر چه مىداند كه دروغ است ، و اگر خواهد كه تنها در خانه با مرده خسبد نتواند ، اگر چه يقين داند كه آن مرده جماد است و نتواند خاست . پس توكّل را هم قوّت يقين بايد و هم قوّت دل ، تا اضطراب از دل بشود ، و تا آن آرام و اعتماد تمام حاصل نيايد توكّل نبود ، كه معنى توكّل اعتماد دل است بر خداى در كارها . و خليل را ( ع ) ايمان و يقين تمام بود كه گفت :
ارِنى كَيْفَ تُحْيِى الْمَوتى قالَ اوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلبى
[ 1 ] . گفت يقين هست و ليكن تا دل آرام گيرد ، كه آرام دل تبع تخيّل و حس بود در ابتداى حال ، آنگاه چون به نهايت رسد دل نيز تبع يقين شود و وى را به مشاهدهء ظاهر حاجت نيايد .
درجات توكّل
بدان كه توكّل بر سه درجه است :
درجهء اوّل كه حال او چون حال آن مرد باشد كه در خصومت وكيل فراگيرد ، جلد و فصيح و هادى و دلير و مشفق ، كه بر وى ايمن بود .
درجهء دوم آنكه حال وى چون حال طفل باشد كه در هر چه فرا وى
هامش
[ 1 ] ( قرآن ، 2 - 260 ) ، با من نماى كه مرده چون زنده كنى ؟ گفت نه ايمان آوردهاى ؟ إبراهيم گفت آرى ايمان آوردهام لكن تا دلم آرميده شود و به ديدار چشم يقين افزايد .