حركت كند ، كه حركت پاى دربند ارادت است ، و ارادت دربند آنكه بداند كه آن خير است . و براى اين است كه كسى خويشتن را نتواند كشت اگر چه دست دارد و كارد دارد ، كه قدرت دست دربند ارادت است ، و ارادت دربند آنكه عقل بگويد كه اين خير است و كردنى است ، و عقل نيز مضطرّ است ، كه وى چون آيينه است كه آنچه شناسد در وى صورت آن پديد آيد ، چون كشتن خير نباشد حكم نكند و آن ارادت پديد نيايد ، مگر وقتى كه در بلايى باشد كه طاقت آن ندارد ، كه كشتن از آن بهتر شناسد . پس اين را فعل اختيارى از آن گفتند كه دربند آن بود كه خير وى در تمييز پديد آيد ، و اگر نه ضرورت اين چون پديد آيد همچون ضرورت نفس زدن و چشم برهم زدن است ، و ضرورت آن همچون ضرورت به آب فرو شدن است .
و اين اسباب درهم بسته است و حلقههاى سلسلهء اسباب بسيار است و شرح اين در « كتاب احياء » بگفتهايم . اما قدرت كه در آدمى آفريدهاند يكى از حلقههاى آن سلسله است . از اينجا گمان برد كه به وى چيزى است ، و آن خطاى محض است كه تعلّق آن به وى بيش از آن نيست كه وى محلّ آن است و راهگذر [ 1 ] آن است . پس وى راهگذر اختيار است كه در وى مىآفرينند ، و راهگذر قدرت كه در وى مىآفرينند . پس چون درخت كه به سبب باد مىجنبد و در وى قدرت و ارادت نيافريدند ، وى را محلّ آن نساختند به ضرورت ، آن را اضطرار محض نام كردند . و چون حق - تعالى - هر چه كند قدرت او دربند هيچ چيز نيست بيرون وى ، آن را اختراع گفتند . و چون آدمى نه چنين بود و نه چنان ، كه قدرت و ارادت او به اسبابى ديگر تعلّق داشت كه آن نه به دست وى بود ، فعل وى مانند فعل خداى نبود تا آن را خلق و اختراع گويند ، و چون او محلّ قدرت و ارادت بود كه به ضرورت در وى مىآفرينند ، مانند درخت نبود تا فعل او را اضطرار محض گويند ، بلكه قسم ديگر بود ، وى را نامى ديگر طلب كردند و آن را كسب گفتند . و از اين جمله معلوم شود كه
هامش
[ 1 ] راهگذر ، ( تركيب اضافى به فكّ اضافه ) گذرگاه .