بر روى آب حاصل آمد ، لا بد آن به سبب گرانى وى منخرق شود . و اين نه به وى است ، كه اگر خواهد و اگر نه [ 1 ] ، چنين بود . بلكه اگر سنگى به روى آب نهى به آب فروشود ، و فرو شدن نه فعل سنگ است بلكه به ضرورت از گرانى سنگ آن حاصل آيد .
و امّا فعل ارادتى چون نفس زدن است ، و چون تأمّل كنى همچنين است كه اگر خواهد كه نفس باز گيرد باز نتواند گرفت ، كه وى را چنان آفريدهاند كه ارادت نفس در وى پديد مىآيد ، اگر خواهد و اگر نه [ 2 ] ، و كسى كه قصد كند كه سوزنى در چشم كسى زند از دور ، به ضرورت آن كس چشم بر هم زدن گيرد ، و اگر خواهد كه نزند نتواند ، كه وى را چنان آفريدهاند كه آن ارادت به ضرورت در وى پيدا آيد . چنان كه وى را چنان آفريدهاند كه به ضرورت به آب فروشود ، چون بر روى آب بايستد . پس اضطرار آدمى در اين هر دو معلوم شد .
امّا فعل اختيارى چون رفتن و گفتن ، و اشكال در اين آن است كه اگر خواهد كند و اگر نخواهد نكند . و ليكن بايد كه بدانى كه اگر خواهد آن وقت خواهد كه عقل وى حكم كند كه خير تو در اين است ، و باشد كه آن را به انديشه حاجت آيد . و چون حكم كرد كه خير در اين است ، اين ارادت به ضرورت پديد آيد و اعضا را جنبانيدن گيرد . همچون چشم برهم زدن وقتى كه سوزن از دور ببيند . ليكن چون علم آنكه سوزن ضرر چشم است و برهم زدن خير است هميشه حاضر است و بر بديهه معلوم است ، آن را به انديشه حاجت نبود ، كه بىانديشه خود دانست كه آن خير است . از دانستن خير در آن ارادت پديد آمد ، و از اين ارادت قدرت به ضرورت در كار آمد . اينجا چون از انديشه فارغ شد هم بدان صفت گشت كه آنجا بود ، و همان ضرورت پديد آمد . چه اگر كسى چوبى برگيرد و كسى را مىزند و او مىگريزد بطبع ، تا اگر به كنار بامى رسد ، و داند كه جستن آسانتر از چوب خوردن ، بجهد ، و اگر داند كه آن عظيمتر است به ضرورت ، پاى وى بايستد ، و طاعت ندارد [ 3 ] كه
هامش
[ 1 ] و اگر نخواهد .
[ 2 ] و اگر نخواهد .
[ 3 ] طاعت داشتن ، فرمان بردن .