خلق آدم على صورته اين اندر فهم او نيايد . و اندر عنوان به چيزى از اين اشارت كردهايم و سخن كوتاه كردن اندر اين اولىتر ، كه اين سلسلهء ديوانگان را بجنباند و هر كس طاقت فهم اين ندارد .
امّا توحيد سوم را ، كه آن توحيد است اندر فعل ، شرحى دراز گفتهايم در كتاب احيا ، اگر از اهل آنى خود طلب كن . و آن مقدار كه اندر اصل تفكّر گفتهايم كفايت باشد ، كه بدانى كه آفتاب و ماه و ستارگان و ميغ و باد و باران و هر چه آن را اسباب دانى همه مسخّرند ، چون قلم در دست دبير ، و هيچ چيز به خود نمىجنبد ، كه ايشان را مىجنبانند به وقت خويش و به قدر خويش ، چنان كه همىبايد . پس حواله با ايشان خطا بود ، همچون حوالهء توقيع خلعت با قلم و كاغذ . امّا آنچه در محلّ نظر است اختيار حيوانات است كه همىپندارى كه به دست او چيزى است ، و اين خطاست ، كه آدمى در نفس اختيار خويش مجبور و مضطرّ است ، چنان كه گفتهايم كه كار وى دربند قدرت است و قدرت مسخّر ارادت ، تا آن كند كه خواهد ، و چون خواست بيافريند ، اگر خواهد و اگر نخواهد . پس چون قدرت مسخّر ارادت است و كليد ارادت به دست وى نيست ، هيچ چيز به دست وى نبود . و تمامى اين بدان بشناسى كه بدانى كه فعلى كه به آدمى حوالت كنند بر سه درجه است :
يكى آنكه مثلا اگر پاى بر آب نهد فروشود ، گويند آب را خرق كرد [ 1 ] و از يكديگر جدا كرد ، و اين را فعل طبيعى گويند .
و ديگر آنكه گويند آدمى نفس بزد ، و اين را فعل ارادتى گويند .
سوم آنكه گويند سخن گفت و برفت ، و اين را فعل اختيارى گويند .
اما آن فعل طبيعى پوشيده نيست كه به وى نيست ، كه چون رفتن وى
هامش
[ 1 ] خرق ، پاره كردن ، شكافتن .