فصل
همانا كه گويى اين درجات توحيد بر من مشكل است ، اين را شرحى بايد كه بدانم كه همه از يكى چون بينم ؟ و [ 1 ] اسباب بسيار مىبينم ، و همه را يكى چون بيند ؟ و آسمان و زمين و خلق را مىبيند ، و اين همه يكى نيست .
بدان كه توحيد منافق به زبان و توحيد عامى به اعتقاد و توحيد متكلّم به دليل ، اين هر سه فهم توانى كرد ، اشكال در اين توحيد باز پسين بود .
امّا توحيد چهارم ، توكّل را بدان حاجت نيست و توكّل را توحيد سوم كفايت است . و اين توحيد چهارم نيز در عبارت آوردن و شرح كردن كسى را كه بدان نرسيده بود دشوار بود . امّا در جمله اين مقدار بدان كه روا باشد كه چيزهاى بسيار بود كه آن چيزها را به يكديگر نوعى از ارتباط بود كه بدان ارتباط چون [ 2 ] يك چيز شود ، چون [ 3 ] در ديدار مرد عارف آن وجه آيد يكى ديده باشد و بسيارى نديده باشد . چنان كه مردم را چيزهاى بسيار است ، از گوشت و پوست و سر و پاى و معده و جگر و غير آن ، و ليكن اندر معنى ، مردمى [ 4 ] يك چيز است . تا باشد كه مردمى كسى را داند چنان كه يك چيز را داند كه از تفاصيل اعضاى وى ياد نياورد ، و اگر وى را گويند چه ديدى ، گويد يك چيز بيش نديدم ، مردمى ديدم ، و اگر گويند از چه مىانديشى ، گويد از يك چيز بيش نمىانديشم ، از معشوق خويش مىانديشم ، پس همگى او معشوق وى گردد و آن يك چيز بود . پس بدان كه مقامى است اندر معرفت كه كسى كه بدان رسد به حقيقت ببيند كه هر چه در وجود است به يكديگر مرتبط است و جمله چون يك حيوان است ، و نسبت اجزاى عالم چون آسمان و زمين و ستارگان با يكديگر چون نسبت اندامهاى يك حيوان است با يكديگر ، و نسبت همه عالم با مدبّر آن - از وجهى نه از همه وجوه - چون نسبت مملكت تن حيوان است با روح و عقل كه مدبّر آن است . و تا كسى اين نشناسد كه انّ اللّه
هامش
[ 1 ] و حال آنكه .
[ 2 ] چون ، مانند .
[ 3 ] چون ، زيرا .
[ 4 ] در « ترجمهء احياء » : آدمى ( منجيات ، ص 672 ) .