پس اين چهار مقام است :
اوّل توحيد منافق ، و آن پوست پوست است . چنان كه پوست بيرون گوز : اگر بخورى ناخوش بود ، و اگر در باطن وى نگرى زشت بود و اگر چه ظاهرش سبز بود ، و اگر بسوزى دود كند و آتش بكشد ، و اگر بنهى در خانه به كار نيايد و جاى بر تو تنگ دارد ، و هيچ كار را نشايد ، مگر آنكه روزى چند بگذارى تا پوست اندرونى تازه مىدارد و از آفت نگاه مىدارد . توحيد منافق نيز هيچ كار را نشايد ، مگر آنكه پوست وى را نگاه مىدارد از شمشير ، و پوست وى كالبد وى است و بدين سبب از شمشير خلاص يافت .
[ دوم ] و امّا چون كالبد شد و جان بماند آن توحيد هيچ سود ندارد . چنان كه پوست اندرونى گوز سوختن را شايد و آن را بشايد كه بر مغز بگذارند تا مغز هميشه در خانهء وى مىآسايد و تباه نشود و ليكن در جنب مغز مختصر بود .
توحيد عامى و متكلّم نيز آن را شايد كه مغز وى را - و آن جان وى است - از آتش دوزخ نگاه مىدارد . و ليكن اگر چه اين كار بكند از لطافت مغز و روغن خالى باشد ، و چنان كه مغز گوز مقصود است و عزيز است ، و ليكن چون به روغن اضافت كنى [ 1 ] از كنجاره [ 2 ] خالى نيست ، و در نفس خويش به كمال صفا نرسيده باشد .
درجهء سوم در توحيد ، وى نيز از تفرقه و كثرت و زيادتى خالى نيست .
بلكه صافى بكمال توحيد چهارمين است ، كه اندر آن حق بماند و بس ، و جز يكى را نبيند ، و خود را نيز فراموش كند ، و در حق ديدار خود نيست شود ، چنان كه ديگر چيزها نيست شد در ديدار وى .
هامش
[ 1 ] اضافت كردن ، نسبت كردن .
[ 2 ] كنجاره ، نخالهء هر تخمى كه روغن آن را گرفته باشند .