درجهء دوم آنكه معنى اين ، به دل اعتقاد دارد به تقليد ، چون عامى ، يا به نوعى از دليل ، چون متكلّم [ 1 ] .
درجهء سوم آنكه به مشاهده ببيند كه همه از يك اصل مىرود ، و فاعل يكى بيش نيست ، و هيچ كس ديگر را فعل نيست . و اين نورى بود كه در دل پديد آيد ، كه در آن نور اين مشاهده حاصل آيد . و اين نه چون اعتقاد عامى و متكلّم بود ، كه اعتقاد بندى باشد كه بر دل افگنند ، يا به حيلهء تقليد يا به حيلهء دليل .
و اين مشاهده شرح [ 2 ] بود و بند همه برگيرد . و فرق بود ميان كسى كه خويشتن را بر آن دارد تا اعتقاد كند كه فلان خواجه در سراى است ، به سبب آنكه فلان كس مىگويد كه در سراى است ، و اين تقليد عامى بود كه از مادر و پدر شنيده باشد ، و ميان آنكه استدلال كند كه وى در سراى است ، به دليل آنكه اسب و غلام بر در سرايند ، و اين نظير اعتقاد متكلّم بود ، و ميان آنكه وى را در سراى به مشاهده ببيند ، و اين مثل توحيد عارفان است . و اين توحيد اگر چه به درجه بزرگ است و ليكن در وى خلق را مىبيند و خالق را مىبيند ، و مىداند كه خلق از خالق است ، پس در اين بسيارى و كثرت در است ، و تا دو مىبيند در تفرقه باشد و جمع نبود .
و كمال توحيد درجهء چهارم آن است ، كه جز يكى را نبيند ، و همه را خود يكى بيند ، و يكى شناسد ، و تفرقه را بدين مشاهده هيچ راه نبود ، و اين را صوفيان فنا گويند در توحيد . چنان كه حسين حلّاج خواص را ديد كه در بيابان مىگرديد ، گفت : « چه مىكنى ؟ » گفت : « قدم خويش در توكّل درست مىكنم . » گفت : « عمر در آبادانى باطن بگذاشتى ، پس بنشستى ، در توحيد كى رسى ؟ » [ 3 ]
هامش
[ 1 ] متكلّم ، عالم به علم كلام .
[ 2 ] شرح ، گشايش .
[ 3 ] در « ترجمهء احياء » : عمر خود را در آبادانى باطن نيست كردى ، پس فناى در توحيد كو ؟ ( منجيات ، ص 673 ) .