تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
دريا آيد و پوست خويش از هم باز كند تا قطرهء باران - كه خوش بود ، نه چون آب دريا كه شور بود - در درون صدف افتد ، پس پوست خويشتن فراهم كند و به قعر دريا فروشود و اين قطره‌هاى باران در درون خويش مىدارد ، چنان كه نطفه در رحم ، و آن را مىپرورد در ميان خويش ، و آن جوهر صدف حق - تعالى - بر صفت مرواريد آفريده است ، آن قوت به وى سرايت مىكند به مدّتى دراز ، تا هر قطرهء باران مرواريدى شود ، بعضى خرد و بعضى بزرگ ، تا تو از آن پيرايه و آرايش سازى . و در درون دريا از سنگ نباتى بروياند سرخ ، كه صورت نبات دارد و جوهر سنگ ، كه آن را مرجان گويند ، و از كف وى جوهرى با ساحل افتد كه آن را عنبر گويند . و عجايب اين جواهر بيرون حيوان نيز بسيار است . و راندن كشتى بر روى دريا و ساختن شكل وى چنان كه به آب فرونشود ، و هدايت كشتيبان تا باد راست از كژ بازشناسد ، و آفريدن ستاره تا دليل وى بود آنجا كه همه عالم آب بود و هيچ نشان نبود از همه عجب‌تر . بلكه آفرينش آب در صورت لطيفى و روشنى و پيوستگى اجزاى وى به يكديگر و در بستن زندگى همه چيز از نبات و حيوان در وى از همه عجب‌تر ، كه اگر به يك شربت آب محتاج شوى و نيابى ، و دنيا و مال دنيا همه تو راست ، همهء مالهاى روى زمين بدهى تا به تو دهند ، و اگر آن شربت آب در باطن تو بايستد و راه وى بسته شود كه بيرون نتواند آمد ، هر چه دارى بذل كنى تا از آن خلاص يا بى . و در جمله ، عجايب آب و دريا هم بىنهايت است .

آيت ديگر هوا و آنچه در وى است

كه هوا نيز دريايى است كه موج مىزند ، و باد موج زدن وى است . جسمى بدين لطيفى كه چشم وى را در نيابد و ديدار چشم را حجاب نكند و غذاى جان تو است بر دوام ، كه به طعام و شراب روزى يك بار يا دو بار حاجت است ، و اگر يك ساعت نفس نزنى و غذاى هوا به باطن تو نرسد هلاك شوى ، و [ 1 ] تو از وى غافل . و يكى از
هامش
[ 1 ] و حال آنكه .
كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 522 | الغزالي