بعضى بر شكل ماهى ميان ستبر و سر باريك ، بعضى خرد و بعضى بزرگ ، هر يكى مركّب از گوشت و پى و از پردهاى كه چون غلاف وى باشد . بيست و چهار عضله از آن براى آن است تا تو چشم و پلك چشم از همه جوانب بتوانى گردانيدن و جنبانيدن ، ديگران هم بر اين قياس كن كه شرح آن نيز دراز بود .
پس در تن تو سه حوض بيافريد و از وى جويها به جمله تن گشاد كرد . يكى دماغ ، كه از وى جويهاى اعصاب بيرون آيد و به همه تن برسد تا قوّت حس و حركت در وى مىرود ، و از وى شاهراه جويى به درون مهرههاى پشت بيرون نهاد تا اعصاب از مغز دور نشود كه آنگاه خشك شود . و ديگر حوض جگر و از وى رگها به هفت اندام گشاده كرد تا غذا در وى روان باشد . و سوم حوض دل ، و از وى رگها به همه تن گشاده كرد تا روح در وى روان باشد و از دل به هفت اندام مىرسد .
پس تفكّر كن در يك عضو خويش كه چون آفريد و هر عضوى براى چه آفريد . چشم را از هفت طبقه بيافريد بر هيئت و لونى كه از آن نيكوتر نباشد ، و پلكها بيافريد تا گرداگرد وى مىشويد و مىسترد ، و مژهها بيافريد راست و سياه تا نيكوتر باشد ، و تا ديدار ديدهء چشم [ 1 ] بدان قوّت مىگيرد . و تا چون غبارى پديد آيد در هوا مژهها به هم درگذارى تا گرد به وى نرسد و از ميان آن بيرون مىتوانى نگريست ، و تا خاشاك كه از بالا فرود آيد مژهء چشم آن را نگاه دارد و چون پرچين چشم باشد ، و عجبتر از اين همه كه حدقه چند [ 2 ] عدسى بيش نيست ، صورت آسمان و زمين بدين فراخى در وى پيدا مىآيد ، تا در يك لحظه كه چشم باز كنى آسمان را در وى بينى و اگر عجايب ديدار چشم و ديدار آيينه و آنچه در وى پيدا آيد از غلط بگويند ، در مجلّدهاى بسيار نتوان گفت .
پس گوش را بيافريد و آبى تلخ در وى بنهاد تا هيچ حيوان به وى فرونشود ، و آنگه صدفهء بيرون گوش بيافريد تا آواز جمع كند و به سوراخ گوش
هامش
[ 1 ] ديدهء چشم ، مردمك چشم .
[ 2 ] چند . . . ، اندازهء . . .