آكنده ، و همه بر يكديگر تركيب كرده ، و در مقدار و شكل و صورت هر يك حكمتى بلكه حكمتهاى بسيار ، و آنگاه استخوان را ستون تن تو ساخت ، و همه بر آن بنا كرد ، اگر يك لخت بودى پشت به دو تو در نتوانستى كرد ، و اگر پراكنده بودى پشت راست باز نتوانستى داشت و بر پاى نتوانستى ايستاد ، پس وى را مهره مهره بيافريد تا دو تا شود ، و آنگاه در هم ساخت و پى و رگ بر وى پيچيد و محكم بكرد تا همچون يك لخت كرد تا راست بايستد چون حاجت بود ، و در سر هر مهرهاى چهار زايده چون لكها [ 1 ] بيرون آورد ، و در آنچه در زير آن است چهار حفره چون گوها [ 2 ] در وى افكند ، تا آن زايده در آن حفره نشيند و محكم بايستد ، و از جوانب مهرهها جناحها بيرون آورد تا پيها كه بر وى پيچيده است احكام [ 3 ] وى را بر وى تكيه زند ، و جمله كاسهء سر تو را از پنجاه و پنج پاره استخوان بيافريد و درهم پيوست به درزهاى باريك ، تا اگر گوشهاى را آفتى رسد آن ديگران به سلامت باشد و همه شكسته نشود ، و دندانها بيافريد ، بعضى سر پهن تا لقمه آس كند و بعضى سر باريك و تيز تا طعام ببرد و خرد كند و به آسيا اندازد ، پس گردن را هفت مهره بيافريد و به رگ و پى كه بر وى پيچيد محكم بكرد ، و سر بر وى تركيب كرد ، و پشت از بيست و چهار مهره بيافريد ، و گردن بر وى نهاد ، و استخوان سينه به پهنا در اين مهرهها ساخت ، و همچنين ديگر استخوانها و شرح آن دراز است . و در جمله در تن تو دويست و چهل و هشت پاره استخوان است كه بيافريد ، هر يكى براى حكمتى ديگر ، تا كار تو راست و ساخته باشد . و اين همه از آن آب سخيف آفريد . اگر يكى از اين استخوانها كمتر شود از كار باز مانى ، و اگر يكى زيادت باشد با آن درمانى .
پس چون تو را به جنبانيدن اين استخوانها و اندامها حاجت بود ، در جمله اندامهاى تو پانصد و بيست و هفت عضله بيافريد ، هر يكى بر شكلى :
هامش
[ 1 ] لك ( به فتح و ضم اول ) ، استخوان بجول ، شتالنگ .
[ 2 ] گو ، گودالى كه اطفال در گردوبازى در زمين كنند و گردو در آن اندازند .
[ 3 ] احكام ، محكم كردن .