تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كيمياى سعادت ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
داود طايى نان نخوردى و نان‌ريزه در قدح تر كردى و بياشاميدى ، گفتى : « ميان اين و ميان آنكه خورم پنجاه آيت از قرآن بر توان خواند ، روزگار چرا ضايع كنم . » و يكى وى را گفت : فرسبى در سقف خانهء تو شكسته است . گفت : « بيست سال است تا در اين خانه‌ام در آنجا ننگرسته‌ام . » و نگريستن بىفايده كراهيت داشته‌اند . احمد رزين از بامداد تا نماز ديگر بنشست كه از هيچ سوى ننگرست ، گفتند : چرا چنين كنى ؟ گفت : « خداى - تعالى - چشم براى آن آفريد تا در عجايب صنع وى و عظمت وى نگرند ، هر كه نه به عبرت نظر كند خطايى بر وى بنويسند . » و أبو الدّردا ( رض ) مىگويد : « زندگانى براى سه چيز دوست دارم و بس : سجود به شبهاى دراز ، و تشنگى به روزهاى دراز ، و نشستن با گروهى كه سخن ايشان همه گزيده بود و حكمت بود . » و علقمة بن قيس را گفتند : چرا اين نفس خويش را چندين در عذاب دارى ؟ گفت : « از دوستى كه وى را دارم از دوزخ وى را نگاه مىدارم . » وى را گفتند : اين همه بر تو ننهاده‌اند . گفت : « آنچه توانم بكنم تا فردا هيچ حسرت نباشد كه چرا نكردم . » و جنيد مىگويد : « عجب‌تر از سرىّ سقطى كس نديدم ، كه نود و هشت سال عمر وى بود و هيچ كس وى را پهلو بر زمين نديد الا به وقت مرگ . » و أبو محمد جريرى يك سال به مكّه مقام كرد كه هيچ سخن نگفت و نخفت و پشت باز نداد و پاى دراز نكرد ، بو بكر كتّانى وى را گفت : اين چون توانستى ؟ گفت : « صدق باطن من بدانست ظاهر من قوّت داد . » و يكى مىگويد : فتح موصلى را ديدم مىگريست و اشك به خون آميخته ، گفتم : اين چيست ؟ گفت : « مدتى بر گناهان آب گريستم ، اكنون خون مىگريم بر آن اشك خويش كه نبايد كه نه به اخلاص بوده باشد . » وى را به خواب ديدند ، گفتند : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : « مرا عزيز