وى بگفتم ، گفت : نه ، كه هيچ كس بر من از وى عزيزتر نيست ، اندر اين قدر حساب بكرد و چون راست نبود تدارك كرد . » و ابن سلام پشتهء هيزم بر گردن نهاد و بيرون برد ، گفتند : « غلامان اين نكنند . » گفت : « نفس را مىبياموزم تا در اين چگونه باشد . » و انس مىگويد : « عمر را ديدم در حايطى در پس ديوارى و با خويشتن مىگفت : « بخبخ ! تو را امير المؤمنين مىگويند ، به خداى اگر از خداى بترسى و اگر نه عقوبت وى را ساخته باشى . » و حسن بصرى گفت : « النّفس اللّوّامه آن باشد كه خويشتن را ملامت مىكند كه فلان كار كردى و فلان طعام خوردى ، چرا كردى و چرا خوردى ، خود را ملامت مىكند . » پس حساب كردن بر گذشتهها از مهمّات است و لا بد است .
مقام چهارم در معاقبت نفس
بدان كه چون از حساب نفس فارغ شدى و تقصيرى كرده باشد و فراگذارى دلير شود و نيز [ 1 ] از پس وى در نرسى . بلكه بايد كه وى را بر هر چه كرده باشد عقوبت كنى : اگر چيزى به شبهت خورده باشد وى را به گرسنگى عقوبت كنى ، و اگر به نامحرمى نگريسته باشد وى را به نانگريستن و چشم بر هم نهادن عقوبت كنى ، و همه اعضا همچنين و سلف همه همچنين كردهاند :
يكى از عارفان دست فرا زنى كرد ، دست خويش فرا آتش داشت تا بسوخت .
و يكى از عابدان در بنى اسرائيل مدّتى در صومعه بود ، زنى خويشتن بر وى عرضه كرد ، يك پاى از صومعه بيرون نهاد تا نزديك وى شود ، پس از خداى - تعالى - بترسيد و توبه كرد و خواست كه باز گردد ، گفت : « نه ، اين پاى كه به معصيت بيرون شد نيز در صومعه نبايد بردن » بداشت چنان تا از سرما و گرما تباه شد و از وى بيفتاد .
هامش
[ 1 ] نيز ، ديگر .